بهار
سنتورها، عودها، ویلن ها، عودها...
در دلشان ساز می زنند...
تا به محض رسیدنت...
خود به صدا درآیند....
ای بهار...
سرمنشأ بی پایانت کجاست...
تا نوشان نوشان بیایم...
و در منزلت آرام گیرم...
پل هایت کجاست...
تا از تلاطم این برف بگذرم...
جاده ها به نیت دیدنت...
راهی شهرها می شوند...
نمی یابندت، دور می شوند.
کندویت کجاست ...
تا زنبورانم از شکوفه گیلاست پر کنند....
سوزن بارانت کجاست...
تا زخم زمستانم را بدوزم....
در دلشان ساز می زنند...
تا به محض رسیدنت...
خود به صدا درآیند....
ای بهار...
سرمنشأ بی پایانت کجاست...
تا نوشان نوشان بیایم...
و در منزلت آرام گیرم...
پل هایت کجاست...
تا از تلاطم این برف بگذرم...
جاده ها به نیت دیدنت...
راهی شهرها می شوند...
نمی یابندت، دور می شوند.
کندویت کجاست ...
تا زنبورانم از شکوفه گیلاست پر کنند....
سوزن بارانت کجاست...
تا زخم زمستانم را بدوزم....
شمس_لنگرودی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 18:50 توسط ܔܜܔ💙 رهــــا 💙ܔܜܔ
|