ماندن

بهانه برای رفتن زیاد است !
این ماندن است...
که بهانه نمی خواهد ...
این ماندن است که دل می خواهد
شهامت می خواهد....
عشق می خواهد...

 

نیلوفر_لاری_پور

 

خودخواهی

من بلد نیستم عاشق کسی باشم ...
که اولویتش نیستم؛ ...
بلد نیستم چشم به گوشی بدوزم ....
و دلشوره بگیرم....
 اسمش را بگذارید خودخواهی...
 ولی من این خودخواهی را ...
به اداهای عاشقانه‌ای ...
که هیچ احساسی پشت سرش نیست...
 ترجیح می‌دهم! 
من برای خودم گل می خرم؛ 
چای دم می‌کنم؛
 میز شام می‌چینم؛
 اما منتظر کسی نمی‌مانم؛ 
نه این‌که خسته شده باشم 
اما وقتی دلم برای کسی تنگ شود 
که دلتنگی‌اش را باور نمی‌کنم؛ 
فکر می‌کنم که دارم به خودم خیانت می‌کنم.. 
تا خودت را دوست نداشته باشی؛
 کسی باور نمی‌کند که هستی 
و بودنت با نبودنت فرق می‌کند

 

نیلوفر_لاری_پور

 

باور نکن!

اگر نیستم...
مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام....
من اگر دلم برای تو تنگ شود،...
 می آیم و حتی برای ده دقیقه کنارت می نشینم
به انداره ی یک سلام کنارت مکث می کنم، ...
به قدر یک استکان چای وقتت را می گیرم ..
و مجبورت می کنم ....
تا تو هم دلت برایم تنگ شود! 
من اگر دلم برایت تنگ شود ...
به "قلب صورتی" و "میس یو" و "دل تنگتم رفیق" قناعت نمی کنم....
می آیم، خیره می شوم در چشم هایت ...
و آنقدر شیرین زبانی می کنم ...
تا بفهمی بودنم با نبودنم فرق دارد....
 بفهمی من با تصویرم در تانگو و اسکایپ، با جملات عاشقانه ام در وایبر و فیس بوک ...
و تلگرام و اینستاگرام.....
با ابراز عشق از راه دور تفاوت دارم....
اگر برایت نوشتم "دلم برایت تنگ شده" باور نکن! مثل من که هیچ وقت باور نکردم....

 

نیلوفر_لاری_پور 

 

مادرم ..

مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودى که بهار...
از همین پنجره مى آمد ...
و مهمان دل ما مى شد... 
با وجودى که همین پنجره بود...
که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را مى داد.
مادرم پنجره را دوست نداشت....
مادرم می ترسید...
که لحاف...
نیمه شب از روی...
خواهر کوچک من پس برود...
یا که وقتی باران می بارد...
گوشه ی قالی ما تر بشود...
هر زمستان سرما...
روی پیشانی مادر ...
خطی ازغم می کاشت و 
پنجره شیشه نداشت ...

 

نیلوفر_لاری_پور

 

بهار با تو آمد ...

نگاهم می‌کنی ...
و من احساس می‌کنم شاید هنوز دلم می‌خواهد ...
کسی کنار این همه تنهایی، ...
اسمش رابنویسد ...
و تمام بهارهای پیش از این را از یادم ببرد
نگاهت می‌کنم ...
و از دل تو خبر ندارم ...
اما می‌دانم کسی که بی‌وقفه نگاهم می‌کند؛ 
شاید همان اتفاق بی‌سرانجام باشد ...
که می‌دانستم مهربان‌تر از آن است که فراموشم کند.
بهار با تو آمد ...
و من می‌ترسم از فصلی که قرار است بی‌تو بیاید

 

نیلوفر_لاری_پور 

اسفند که عاشق شوی

اسفند که عاشق شوی...
سال را با بوسه تحویل می‌کنی..
حتی اگر سال نو...
نیمه‌شب از راه برسد...
شاید تلفنت...
عاشقانه‌تر از همیشه زنگ بزند...
کسی با یک سلام...
قبل از سپیده ی سال بعد...
دیوانه‌ات کند...
اسفند که عاشق شوی...
تمام دروغ ها را باور می‌کنی..
و دلت غنج می‌زند..
می‌دانم که...
در روزهای آخر سال...
دسته کلیدت را گم می‌کنی..
گوشی‌ات را جا می گذاری...
و احساس می‌کنی ...
که کسی با لحن عاشقانه من صدایت می‌زند
تو عاشقم بودی...
در اسفندی که هرگز...
از تقویمت پاک نمی‌شود...

 

نیلوفر_لاری_پور