آدم های خیالباف

آدم های خیالباف همیشه حال شان خوب است.
با کسی که دوستش دارند،
به میهمانی می روند،
چای می نوشند و می رقصند.
شادِ شادند.
کسی را که دوستش دارند همیشه هست.
نه می رود،
نه می میرد
و نه خیانت بلد است.
آدم های خیالباف خوشبخت ترینند.
آنقدر فکر می کنند تا باورشان شود
و بالاخره هم روزی جذب می کنند
آنچه را که می خواهند.

 

شیما سبحانی

 

صبح

 

صبح می تواند شبیه به رژ لــ💄ــب کمرنگی باشد که زنــــــی به لب هایش می مالد
یا شبیه به شانه زدن موهای خرمایی اش جلوی آییـنه
یا شاید
شبیه به یک نگاه عمیق و طولانیــ👀
از همان نگاه ها که دو دلداده را وسوسه ی آغوش می شود
آری صبح همان نگاه عمیق و طولانی ست
همان نوازش دست گرم خورشید بر لب های سرخ زن پشت پنجره است.

 

شیما_سبحانی

 

تـ💜ـو

🍁 


دوست داشتن تـ💜ـو
به تنهایی مـــن می آید.
مثلِ زیبایی زنبــق ها
به دشت ...🌾☘️

 

شیما_سبحانی

 

عشق

 

چيزهای زيادی در اين جهان هست كه بايد از لا‌به‌لای زندگی بيرون كشيد.
خروار خروار سلامتی،ثروت،انسانيت و عشق!
و عشق كه ميان سلول‌های يك تن پنهان مانده.
بايد بيرونش كشيد و آدميزاد را نجات داد.
حسی كه گاه در قالب يك فيلم يا يك شعر بلند و يا نگاهی اتفاقی در تو نفوذ می‌كند و حسرت را با نفسی بلند معنا می‌بخشی.
همان نگاهی كه در لحظه دكمه‌ی استاپ را می‌زند و تو را به ورای دنيای مادی می‌برد.
به آنجايی كه انتهايش را نمی‌دانی.
براي عشق انتهايی نيست.
تمنای دو روح است برای آميزش...
آهای آدمِ خوابيده در اندوه‌هايت!
آگاه باش كه بی‌عشقی پرسه در يك جزيره‌ی سرگردانی دائم است.
و تويی كه از درگير عاطفه شدن هراس داری،تویی كه از ترسِ پايان به آغاز تن نمی‌دهی
براستی با دلت در اين جزيره‌ی سرگردانی چه می‌كنی!
آگاه باش كه بخاطر ترس از بی‌سرانجام ماندن يك ارتباط،از تلفيق دو احساسِ شورآفرين گذشتن،عين ديوانگی‌ست.
يك ديوانگی مزمن در جزيره‌ی سرگردانی...

 

شیما_سبحانی

 

چهل‌سالگی

🍁

نزدیک به چهل‌سالگی که باشی تازه می‌فهمی وقتی می‌گویند دلم ریخت یعنی چه!
دلت می‌خواهد خیلی چیزها را کشف کنی.
همان چیزهایی را که تا به حال تجربه نکردی یا شاید هم تجربه کرده‌ای و فراموشت شده.
تازه دلت می‌خواهد شیطنت کنی.
حتا اگر دل‌خوشی هم از چیزی نداشته باشی.
وقتی می‌فهمم یکی پیدا شده که اینطور دلم برایش می‌لرزد، بیش‌تر از این تنهایی و یکنواختی حالم بهم می‌خورد.

 

شیما_سبحانی

 

وفاداری

 

حال خوشی دارد این تنهایی...
وقتی همه شلوغند،پر از دوست داشتن های یک شبه...
پر از رهایی کاذب و غمگین...
وقتی کسی تفاوت بین در لحظه خوش بودن و بی‌بندوباری را نمی‌فهمد.
چقدر جای کسی خالی‌ست تا نگاهی به دنیای ما بیاندازد.
دنیای ما آدم‌های وفاداری که از ترسِ این شلوغی، تنها مانده‌ایم.
چقدر جای کسی خالی‌ست که دلت بخواهد دوستش داشته باشی و اصلا دلت بیاید به دوست داشتنش.
آن‌قدر هرج و مرج مد شده که دیگر چیزی به چیزی نمی‌آید.
عجب تضاد زیبایی!
دیگران شلوغند و خوشحال
و ما آدم‌های وفادار غمگینیم و تنها...
و به احمقانه‌ترین شکل داریم به تنهایی عادت می‌کنیم و دردمان هم نمی‌آید.
مگر تنهایی درد هم دارد؟
انتظار است که درد دارد.
تنهایی وقتی زجر آور می‌شود که انتظار بکشی. انتظار بکشی کسی بیاید و مِهرِ ماندگار با خودش بیاورد.
ما که به هر چه تحمیل‌مان می‌شود زود عادت می‌کنیم و دردمان هم نمی‌آید.
تنهایی هم روی باقی چیزها...

 

شیما_سبحانی

 

پایان دنیا

 

به حتم پایان دنیا
در یکی از روزهای پاییز است
شاید در بلند‌ترین شب سال
هم‌زمان با رها شدنِ
بافته‌ی موهای دخترکی
که به هوای چیدن انار به باغ رفت
و دیگر برنگشت

 

شیما_سبحانی