عشق ..

و من اکنون
در حوالیِ بیست و چند سالگی،
دانستم که عشق غمگین است!
وقتی تو آنجا در تمامِ عکس هایت،
می خندی و من اینجا ذره ذره
تمام میشوم...!


سحر_رستگار

 

خنده یِ تو

مثلا
خنده یِ تو قاتل جانم بشود
این دل انگیز ترین
 قتلِ جهان خواهد شد..!


سحر_رستگار

 

دوست داشتنت

 

 

مثل انتشارِ یک شایعه
در روزنامه ای کثیر الانتشار،
مثل آبروی ریخته شده،
مثل قاصدکی معلق در هوا،
دوست داشتنت از دستم در رفته است
و دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد...!


سحر_رستگار

 

حواستان باشد

حواستان باشد لطفا!
بعد از گفتن "مواظب خودت باش"
" برایت آرزوی خوشبختی میکنم "
مسئولیتتان نسبت به هم تمام نمیشود
حتما علاقه ای بوده ،
حتما انتخاب هم بوده اید که مدتی را
با هم گذرانده اید و خاطره ساختید
به حرمت همین چیز ها تا یک مدت
بعد از تمام شدن رابطه هوایِ هم را داشته باشیداز راهِ دور
خودتان را در احساسِ بیدار شده اش مسئول بدانید
" راهی که دارد بعد از شما انتخاب میکند
بی ربط به حضور شما در زندگی اش نیست "

 

سحر_رستگار

 

دل کندن

اینطوری که نمیشود!
اصلا چه کاریست هرشب،
هرشب به تو فکر کنم،
وقتی همه چیز تمام شده است..
بالاخره از یک جایی به بعد باید دل کند
و فراموش کرد..
عزمم را جزم کرده ام
دیگر به تو فکر نکنم...
راستی پتوئی ،
ملحفه ای ،
روی خودت بینداز ،
هوا دارد سرد میشود
یک وقت سرما نخوری...

 

سحر_رستگار

 

یک روز ..

یک روز هم یکی میاید که مرا برای خودم بخواهد
که قلقم را بلد باشد و به من فرصت ناز کردن بدهد ...
کسی که با رفتنش مرا از ولیعصر بیزار نکند.
یکی که من برایش یکی مثل همه نباشم. ایموجی قلب هایش، لبخندش ، جانم گفتنش هایش، وقفِ عام نباشد...
من منتظر کسی هستم که همه در حسرت چشم هایش بسوزند و من ولی هر لحظه که دلم خواست ببوسمش..
میدانی شک ندارم روزی کسی میاید که ممنوعه ی همه باشد و حلال ترینِ من...
که برایِ همه همان مغرورِ دوست نداشتنی باشد و برایِ من مهربان ترینِ خواستنی
کسی که زیلویِ نیم متری مان را روی چمن خیس پهن کند و بی خیال به عالم و آدم و ادعایِ روشنفکری با من قهقهه بزند و بستنی خوردنِ دخترکِ موخرگوشی را مسخره کند و به یادِ فرزند نداشته مان بیفتد که برایش اسم انتخاب کند و از آرزوهایمان برایش حرف بزند، سرِ اینکه او بگوید پزشکی بشود که سرطان را درمان کند و من بگویم شاعرشود و حال مردم را خوب کند هی بحث کنیم و آخرش بگوید"اصلا به ما چه هرچی که خودش خواست"
یک روز کسی میاید که مالِ خودم باشد...
که وقتی گفت
" امروز سرم شلوغه بهت زنگ میزنم" دلم به هزار جا نرود...
یک روز یکی میاید که بلدمان باشد کمی صبر...

 

سحر_رستگار

 

مردها

 

مردها اتفاقا اصلا پیچیده نیستند
با چیزهای کوچکی شاد میشوند، مثلا اینکه آدرس رستوران های شیک را بدانند تا عشقشان را ببرند
یا گوشی مورد علاقه ی دخترشان را بخرند، مردها پدر که شوند حاضرند غرور مردانه شان را بشکنند برای یک لحظه خوشحالی فرزندشان، چیز زیادی هم نمی خواهند از زندگی همینکه در خانه شان بوی قرمه سبزی بپیچد، یا نزدیک عید بعد از خرید برای خانواده شان یک جفت کفش برای خودشان بخرند...
گاهی فقط دلشان بچگی میخواهد و بوی روسری مادرشان ...

♥️🌸

سحر_رستگار

 

خبر خوب

خبر خوب این است که روزی کسی میاید...
در میان روزهای خاکستری تان !
دست هایتان را خواهد گرفت؛
گرمتر...
صمیمی تر
و هزار بار عاشقانه تر...
کسی که شبیه به آفتابِ
بعد از یک روز برفی ،
به تن روزهای سردتان میچسبد
کسی میاید از جنس محبت که مرهم تمام زخم هایتان میشود
و تمام ترس و کابوس هایتان را در آغوش آرامش حل خواهد کرد
کسی خواهد امد برای ساختن دوباره ی شما
که من آن شخص را معجزه ای از طرف خدا مینامم...

 

سحر_رستگار

 

لبخند

صبح که بیدار شدی لبخند بزن...
تو نمیدانی روز قبل چه بر آدم ها گذشته؛
اما شاید همین لبخندتو ، حالِ دلی را خوب کند

 

سحر_رستگار

 

شب بخیرِ تو...

عزیز جانِ یواشکی...!
اینجا کسی هوایی شده...
از "دوستت دارم" های
بی مخاطب...
یک شب بخیرِ تو...
شاید کمی سرِ عقل بیاورد،
این دخترکِ سر به هوا را...

 

سحر_رستگار