فراموش کردنت ...
میپرسند فراموشت کردهام؟
میگویم آری، مدت هاست....
پوزخندی حق به جانب می زنند و میروند.
لابد نمی شناسند...
عشق را...
یا که عاشق ندیدهاند....
فراموش کردنت ...
با دستهایی ...
که هر شب خیالت را لمس میکنند؟
با گوشهایی ...
که تنها، زنگِ دلبرانههای تورا میشنوند؟
با چشم هایی ...
که سایهی خیالت را دنبال میکنند؟
میپرسند فراموشت کردهام؟
میگویم مگر بودهای...!
نمیفهمند منِ بی تو یعنی ناشنواییِ مطلق...
تاریکیِ محض....
عاشق ندیدههای لعنتی...
اصلا گیرم همه چیز و همه کس را...
حتی خودم را هم فراموش کنم...
کافی ست باران ببارد...
با تولد اولین قطره اش من در او حل خواهم شد...
او_باران_بود
عادل_رستمکلایی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 20:31 توسط ܔܜܔ💙 رهــــا 💙ܔܜܔ
|