تو ..

تو بهار همه‌ى فصل‌هاى من بودى
تو بهارِ همه‌ى دفترچه‌هايى كه
چيزى درشان ننوشتم.
بگذار پاسخ دهم
همچنان كه دوستانه مى‌گريم.
هر چه بلور است به فصل پيش بسپاريم.
بگذار تا با رنگ‌هاى تنت 
دوست بدارمت:
عريان شو زير آبشارهاى خورشيد
حتى انگشترت را
در صداى آنها پرتاب كن
كه مى‌خواهند به ما
چيزى را جز اين كه هست
بباورانند
تو را با رنگ گل‌هاى بِه
با رنگ‌هاى بلوط
تو را دوست خواهم داشت.

 

بیژن_الهی

 

نامش برف بود

نامش برف بود...
تنش، برفی...
قلب اش از برف...
و تپش اش...
صدای چکیدن برف...
بر بام های کاهگلی ..
و من او را..
چون شاخه ای ..
که زیر بهمن شکسته باشد...
دوست می داشتم...

 

بیژن_الهی