آن روزها...
آن روزها...
من آن قدر زلال بودم...
که تو در من ماهی میگرفتی
تو آن قدر آرام بودی..
که من در اقیانوست شنا می کردم
به قول سعدی...
ما هر چه رنج بیشتری می بردیم...
گنج بیشتری می بردیم...
به قول نیچه...
ما هر چه بیشتر زُل می زدیم...
زُل بیشتر به ما می زد...
این روزها ...
با چشم های زُل زده در ظلمت...
با دستانی خون آلود ...
با داغ این پشیمانی بر پیشانی
چه فرق می کند که من...
هابیل بودم یا قابیل ...
حقیقت این است که ...
یکی از ما دیگری را کُشت...
چه فرق می کند که تو ...
هابیل بودی یا قابیل
وقتی پیام اخلاقی این بود ...
که یاد بگیریم ...
چگونه یکدیگر را به خاک بسپاریم...
محمد_رمضانی
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۷ ساعت 13:55 توسط ܔܜܔ💙 رهــــا 💙ܔܜܔ
|