عدالت

 

یه بار جوری دستاشو گرفته بودم
که تک‌تک انگشتام لابه‌لای انگشتاش بود.
هر انگشتم،سهم خودشو از دستاش داشت
اون موقع بود که فهمیدم عدالت چقدر میتونه شیرین باشه...

 

حمید_جدیدی

 

آدمای ترسو

 

+ چرا رهاش کردی؟ اونکه دوستت داشت!
- یه بار خواستم تو جمعیت ببوسمش،
خودشو کنار کشید!
وقتی علتشو پرسیدم گفت ممکنه یه آشنا مارو ببینه!
منم همونجا و تو همون جمعیت رهاش کردم.
میدونی...

《آدمای ترسو هیچ نقشی تو زندگی من ندارن! 》

 

حمید_جدیدی

 

گلم

 

"گلم" که صدایت می‌کنم
شمعدانی چه اخمی می‌کند !
مانده‌ام "جانم" را چقدر آهسته بگویمت
که هم تو بشنوی
و هم آب از دل هیچ گنجشکی تکان نخورد ...!

 

حمید_جدیدی

 

تو ..

 

اینکه 
شمعدانی را جانم صدا میزنم
دست خودم نیست
همیشه فکر می‌کنم که گلها را تو به دنیا آوردی
به گلدان مریم و نرگس و یاس 
یا همین بنفشه و شب بو نگاه کن 
زیبایی‌شان به تو رفته 
تنهایی‌شان به من ...!

 

حمید_جدیدی

 

انسولین

 

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!

 

حمید_جدیدی

 

قانون دوم نیوتن

 

 

قانون دوم نیوتن:
"وقتی نیرویی خالص بر جسمی وارد شود، جسم شتاب می‌گیرد"
قسم به بوسه، به آغوش و دلداگی، چه می‌دانستم که دوست داشتن، هر چه خالصانه‌تر، شتابت برای رفتن، بیشتر

 

حمید_جدیدی