با من نمان!


تو را به ترانه‌ها بخشیدم...
به صدای موسیقی...
به سکوت شکوفه‌ها...
که به میوه بدل می‌شوند...
و از دستم می‌چینند...
تو را به ترانه‌ها بخشیدم...
با من نمان!
عمر هیچ درختی ابدی نیست...
باید به جدایی از زندگی عادت کرد...

 

شمس_لنگرودی

 

قبیله‌ی آدم خواران

سرگرم تماشای خرده‌ریزه‌های سر راه شدیم...
به مقصد نرسیدیم...
قطار رفته است...
اکنون باید...
پی قاطری بگردیم...
سر راهمان زیبا بود...
مقصد چیزی نداشت...
اما آنچه را که نشان کرده بودند آنجا بود.
ای زندگی...
اگر این بار آتشی روشن شد...
حکماً برای گرم کردن دست‌های ما نیست...
در قبیله‌ی آدم خواران مانده‌ایم...

 

شمس_لنگرودی
 

بهار

سنتورها، عودها، ویلن ها، عودها...
در دلشان ساز می زنند...
تا به محض رسیدنت...
خود به صدا درآیند....
ای بهار...
سرمنشأ بی پایانت کجاست...
تا نوشان نوشان بیایم...
و در منزلت آرام گیرم...
پل هایت کجاست...
تا از تلاطم این برف بگذرم...
جاده ها به نیت دیدنت...
راهی شهرها می شوند...
نمی یابندت، دور می شوند.
کندویت کجاست ...
تا زنبورانم از شکوفه گیلاست پر کنند....
سوزن بارانت کجاست...
تا زخم زمستانم را بدوزم....

 

شمس_لنگرودی

 

و تو هم روزى پير مى‌شوى
امّا من
پيرتر از اين نخواهم شد
در لحظه‌اى از عمرم
متوقف شدم
منتظرم بیایی

 

👤 شمس لنگرودی

 

تو که پیش منی...
آفتاب انگار شوخی اش گرفته...
زیر پیرهنم می دود...
ماه انگار شوخی اش گرفته...
و همین الان است ...
که بیاید پایین با ما بازی کند....
تو که با منی...
صبحانه ی من ...
لیوانی کهکشان شیری است...
و تکه های تازه رعد و برق در بشقابم...
برق می زند...

 

شمس_لنگرودی

 

عروسک


و انسان
عروسکی ست
که خواب می بیند
و رویاهایش را زندگی می کند...

 

شمس_لنگرودی

 

از جان

 

برای آنچه که دوستش‌ داری
از جان باید بگذری
بعد
می‌ماند زندگی
و آنچه که دوستش داشتی...

 

شمس_لنگرودی

 

آغوش

🍁 


در آغوش هم
در اين دايره‌ى بى پايان
من امتداد تواَم
يا تو امتداد منى؟

 

شمس_لنگرودی

 

چیزی بگو

 

چیزی بگو
گاهی چنانم بی تــو که عبور سایه ام از کنارم نگرانم میدارد.

 

شمس_لنگرودی

 

بوسه های تو

 

بوسه های تو تسکینم می دهد
خوابی شیرین
که در انتظار تعبیرش نبودی ،
بارانی
که دانه ، دانه تمیز می شود
و روی گونه ی من می نشیند ،
کاسه ای از صدف
که فرشتگان پاک کرده اند
تا از لبخندت پُر شود
اینجایی تو
در آتش دستهای من
و تشنه و بی امان می باری
و می باری ،
و تسکینم می دهی ...

 

شمس_لنگرودی

 

روزی نو...

 

روزی نو...
آغازی نو...
جغرافيای بوسه ی من...
کجايی ؟
تا در سپيدہ های تو ...
پهلو گيرم!
عطر گل شب بو کجايی؟!
دلم می خواهد...
چنان بنوشمت...
که در استخوانم ...
حل شوی!

 

#شمس_لنگرودی