چشمهای من

چشم هایِ مرا که می نوشتی گریه می کردی؟!
دستهایت لرزیده انگار!
زل زد توی چشم های خط خطی ام و خواندشان ...یا نه ؟؟!
_نه...
ماندم
ماندی؟
رفت...
یکی باید باشد 
که آدم 
این همه دلتنگی را با دهانِ بسته به گور نبرد
می شود چشم هایِ مرا پاک کنی؟!
از اول بنویسی شان؟
بنویس 
و بگذارشان تویِ بطریِ کوچکی
و بینداز 
وسطِ هر چه دریاست.
یکروز که حالت بهتر بود
پیدایش کن
و بخوانشان
با صدایِ بلند...
آن روز
حتما باران می بارد.....

 

معصومه_صابر

 

صبح شده

.
فکرش را بکن...
صبح شده باشد...
آفتاب
از لابه لای پرده های اتاق ...
کولی بازی در بیاورد ...
گنجشک های صبح پشت پنجره... 
و" تو" مرا صدا بزنی که بیدار شو !
می ترسم خواب باشد ! 
می ترسم چشم که باز کنم تو...
صدایم بزن....
من
خودم را به خواب می زنم ...
برای همیشه ! 
تو فقط صدایم بزن...
صبح شده!

 

معصومه_صابر 

 

روشنی

به کدام روشنی...
جز لبخند ِ بی منت ِ تو گره بزنم
روزم را؟

 

معصومه_صابر

 

یادِ لبخندت

بخیر می شود ....
این صبح های دلتنگی...
ببین که روشنم از...
یادِ خوبِ لبخندت . . .

 

معصومه_صابر

 

تو ..

 

تو که دستهایم را بگیری ...
شب از جانم بیرون میرود و
صبح روشنایی نمی خواهد
تو را می خواهد ...!!

 

معصومه_صابر

 

دقیقه آخر

دقیقه ی آخر
پاییز تقویم را معطل می کند
شاید،
برگردی...
یلدا ، مگر همین نیست ؟

 

معصومه_صابر