با من از بوسه ...
و لب ...
و آغوش نگو...
که اگر تب تو مرا بگیرد...
بسان ماری که طعمه اش را گرفته...
تو را میان آغوش گرفته...
دورت حلقه می زنم ...
و بدن مرمری ات را ...
میان بازوانم می فشارم...
و بند بند بدنت را ...
با هرم نفسهایم لمس می کنم ...
و لبانم را ...
از شهد لبانت سیراب می کنم ...
وقتی لب هایم گردنت را نشانه برود ...
بی شک تو از حال خواهی رفت...

 

امیرعلی_ابراهیمی