به همین سادگی
به همين سادگى...
هر شب...
از كسى كه دوستش داريم...
دورتر مى شويم،
همان لحظه كه با خودمان مى گوييم؛
بگذار امشب هم پيامى نفرستم
تا ببينم
كِى خودش آنقدر دلتنگ ميشود...
تا از من خبرى بگيرد...
فريد_صارمى
به همين سادگى...
هر شب...
از كسى كه دوستش داريم...
دورتر مى شويم،
همان لحظه كه با خودمان مى گوييم؛
بگذار امشب هم پيامى نفرستم
تا ببينم
كِى خودش آنقدر دلتنگ ميشود...
تا از من خبرى بگيرد...
فريد_صارمى
هميشه می گفت...
«تو ستاره آسمانِ منى» ...
می گفتم «من آسمانِ ستاره توام ؛ ...
ستاره آرزو هات...
خيال هات ، در من است»
مي گفت «نه ، ستاره دست نيافتني تر است
آسمان همه جا روي سر آدم پيداست ...
اما ستاره خيلي وقت ها مي رود لاي ابر ها ...
نمي شود پيداش كرد...
ستاره كه باشي هميشه قدرت را مي دانم...
مي گفتم «من آسمانِ ستاره توام» می خنديد.
وقتي كه رفت فهميدم ستاره دست نيافتني تر است،
حالا هر شب ، لاى ابرها می گردم ...
تا پيدایش كنم و بگويم
«ستاره دست نيافتني تر بود ، حق با خودت است »
سید_طه_صداقت
همه ى كسانى كه...
مى دانستند دوستشان داريم
عمدأ سرد ماندند...
امّا
با پيامى،
نشانى،
ردّى از خودشان داغ نگاهمان داشتند
تا هميشه آدم داشته باشند
روزى عميقأ دلتنگمان خواهند شد
خبر ما بوديم، بيرون هيچ خبرى نيست...
فريد_صارمى
به عنوان كسى كه دوستت دارد...
از تو فقط يك چيز مى خواهم
جورى رفتار كن...
جورى حرف بزن
جورى جواب بنويس
جورى پاى حرفهايت بمان
كه من هيچوقت دلم نيايد كه لحظه اى پشتِ سرت بگويم:
" نشد كه نشد "
تو بايد بشوى
شدنى تر از تو ندارم ...
فريد_صارمى
عاشقش شدي...
آرومش كن...
بغلش كن
كمكش كن
اشتباه كن...
دعوا كن
ولي خواهش نكن...!
ما برايتان لقمه گرفتيم با جان...
داديم دستتان با جانم
ببخشيد...
ديگر نمي توانيم براي خوردنش...
خواهش كنيم ...
فريد_صارمى
آخرش هم نفهميدى...
من هم حرف زدن بلد بودم...
داد زدن بلد بودم...
نيش زدن بلد بودم...
هر بلايى سرِ دلم آوردى...
جيك نزدم...
نه چيزى درست شود...
از چيزى كه هست بدتر نشود...
چون عزيز بودى...
مي فهمى؟
فريد_صارمى
ببخشيد...
دستِ خودم نيست...
اگر بهانه مى كنم پيام مى فرستم...
اگر محبت نمى بينم باز هستمِ..
اگر مغرورى و من بى غرورم...
اگر اين دل الآن بى صاحب شده...
مزاحم نيستم...
آدم كم ندارم...
دلبر دارم كه دل بِبَرَد...
فقط تو ...
دقيقأ همان چيزى هستى كه مى خواستم...
مى دانى؛ دقيقأ همان چيز ...
فريد_صارمى
در دل من...
همیشه زمان به وقت چشم های توست...
چشم هایت را که می بندی...
غروب می کنم...
سوسن_درفش
دوست داشتنت ...
"نسکافه ای بود "
که یک بار آن را نوشیدم ...
و حالا سالهاست ...
خوابم نمی برد ...!
سید_طه_صداقت
کاش مردی روستایی بودم ...
در دور افتاده ترین نقطه دنیا ،
همسرم نه چیزی از تکنولوژی می دانست ...
نه پولمان به ابزار های روز دنیا می رسید !
اگر چشم هایمان کم سو می شد می دانستیم
آفتاب ضعیفشان کرده و خوب می شوند،
ظهر ها داخل کلبه کوچکمان ...
که دیوار هایش بوی چوب می داد ...
صدای خنده های بچه هایمان بود ...
نه اعلان پیام های جدید !
شب ها این نور مهتاب بود ...
که از شکاف سقف نیمه خراب خانه ...
به صورتمان می تابید ،...
نه نور صفحه های آبی رنگ....
سرمان که خلوت می شد خوشحال بودیم ...
که کارهایمان تمام شده نه ..
اینکه جواب این و آن را داده ایم...
اگر کنار هم می نشستیم ...
ذوق و شوقمان بوی نرگس هایی بود ...
که تازه کاشته بودیم ...
نه تعداد دنبال کننده های صفحاتمان.
کاش مردی روستایی بودم ...
در دور افتاده ترین نقطه دنیا ...
تا بلد نبودم از خانواده ام عکسی بگیرم
و به جای آن گلبرگ های محمدی نشان را...
می انداختم توی آب ،
بعد با رنگ آسمان لبخندشان را ...
می کشیدم روی بومِ طبیعت ...
ساعت ها به چشم های تک تکشان ...
خیره می شدم ...
و می خندیدم ...
و می خندیدند ...
و زندگی زیبا بود ...
و مثل حال این روز هایمان پر نشده بود...
از غفلت وُ فراموشی ...
وُ دلبستگی به هیچ ها و پوچ ها؛
کاش مردی روستایی بودم ...
در دور افتاده ترین نقطه دنیا...
سید_طه_صداقت
در آینده زمانی می آید ...
که وقتی به دفتر خاطراتت نگاه می کنی
جمعه هایی را می بینی ...
که چقدر ساده می توانستند زیبا باشند،
و تو چقدر با سخت گرفتن دلگیرشان کردی،
جمعه هایی که می توانستی ...
با یک تماس ساده...
احوال آدم های خاک خورده ی ...
دفترچه ی تلفنت را بپرسی...
یا با یک شاخه گل ...
چشم های منتظر عزیزی را تبدیل کنی ...
به دلنشین ترین انحنای جهان...
و طعم آن لبخند ...
مثل بوی بهار نارنج ...
به جانت بنشیند...
جمعه هایی که حتی با یک استکان چای دورهمی،
با یک مهربانی یا یک بخشش...
دیگر رنگ کسالت آخر هفته را نمی دادند،
و تو هیچ کدام از این کارها را ...
برای زیباتر شدنشان انجام ندادی...
هنوز هم دیر نیست!
از همین جمعه شروع کن...
از همین لحظه که مشغول خواندن این کلماتی!
امروزت را که زیبا کنی...
آینده ات هم زیبا می شود...
دفترچه ی خاطرات ...
و فکر کردن ها ...
و مرور گذشته ات هم...
بلندشو ...
جمعه ات دلنشینی می خواهد... ؛)
سید_طه_صداقت
از زیر پرتقال ها که رد می شدی نگاهت کردم ..
انگار هرکدام خودشان را می کشیدند...
به شاخه های خشک...
و پوستشان را خراش می دادند ...
که عطرشان به مشامت برسد ...
و تو از خوشحالی چشم هایت را ببندی...
بعد نَخل ها سر خم می کردند ...
که آفتاب روی آرامشت نتابد ...
و باران هلالِ صورتت را تَر نکند....
آنوقت شبنم ها می آمدند ...
و سنجاقک ها بال می زدند...
و من که دورتر ایستاده بودم ...
زندگی را می دیدم ...
که فقط همان چندلحظه به جریان افتاده بود...
سید_طه_صداقت
از تو چیز زیادی نمی خواهم...
تنها قطعه ای از شرجیِ حنجره ات را...
به من بفروش...
تا خانه ای با سقف شیروانی ...
پشت صوتِ آرامت ...
که بوی شبنم می دهد ...
و گل های اقاقی بَنا کنم ...
سپس فریادی بزن ...
واژه ای بگو ...
یا قصه ای بخوان ...
که باران از هجاهجای حرف زدنت...
ناودان حیاط را تلق تلق ...
به گریه بیندازد ...
.من دوان دوان پنجره را باز کنم ...
و عشق اینبار با آوای تو ...
درونِ نم نم شیشه های اتاق ...
طلوع کند ...
از تو چیز زیادی نمی خواهم...
سید_طه_صداقت
بوسه ،
آناتومیِ آدم را به هم میریزد ...
تو را که میبوسم ،
من بال دَر میآورم...
مردم شاخ !
کامران_خسروی
توی مراحل اول تو فقط عاشق میشی...
حسابی عاشق میشی...
اونقدر که دوست داری ...
کرهی زمین رو به اسم طرف کنی...
اونقدر که دوست داری شیرجه بزنی تو طرف...
تو دستاش...
تو روحش...
دوست داری میلیونها ساعت نگاش کنی.ِ..ِ
اما دوست نداری واسه یه لحظه...
حتی یه لحظه بهش دست بزنی...
دوست نداری لمسش کنی...
دوست نداری باهاش بخوابی...
فقط آدمای کمی...
آدمای خیلی خیلی کمی میتونن ...
تو این مرحله باقی بمونن ...
و لیز نخورن تو مرحلهی بعد....
عین زمین داغی ...
که پا برهنه توش وایسی....
مرحلهی بعد اینه که هم عاشق هستی ...
هم دوست داری بهش دست بزنی....
بازم فقط بعضی آدما ...
میتونن توش باقی بمونن...
مرحلهی آخری هم هست ...
که تقریباً اکثر آدمای دنیا ...
تو کثافت این مرحله زندگی میکنن...
تو این مرحله عاشق نیستی ...
و فقط دوست داری باهاش بخوابی....
بگذریم که بعضیا ...
اونقدر نابغهاند ...
که بدون عبور از مراحل قبل ...
یه راست میپرن تو مرحله سوم. ....
می پرن تو لجن...
مصطفی مستور
تو همیشه وقتی سوار اوتوبوس بودی
و یا داشتی از خیابون رد می شدی...
یه نفر تورو دیده و جذبت شده ...
ولی تو نمی دونی !
همین الانم چند نفری هستن ...
که دارن بهت فکر می کنن...
چون این قانون دنیاست...
بعضی وقتا نشستی یه جا ...
و برای خودت داری فکر می کنی...
یه چشم اون اطرافه...
که داره نگات میکنه و تو حواست نیست
اون چشم از دید نفر دومه ...
و اون نفر دوم حقیقی ترین تصور رو ازت داره ...
و باید بدونی که تو دلش ...
خیلی ازت تعریف می کنه...
تو نمی دونی وقتی یه نفر ...
استوری اینستاگرامت ...
و یا عکس پستت رو نگاه می کنه ...
و یا وقتی تو بیرون می بینت ...
چی پیش خودش میگه...
نمی دونی که تو دلش شاید بخواد....
برای یه لحظه ...
فقط یک لحظه نگاهش کنی....
لبخند بزن...
همین الان که این متن رو داری می خونی...
تو دل یک یا چند نفر هستی ...
و نمی دونی!
همیشه یک نفر عاشقته...
همیشه ....
یه عشق پنهان ...
این قانون دنیاست
یادت نره هیچ وقت...
صبحانه ام،
یک فنجان ، چای بهارنارنج است
کمی از تو!
وقتی ، رسم عاشقیت
همین ، صبح بخیر های
دور و نزدیک است ...
عرفان_یزدانی
.
صبح جمعه ات به خیر!
هر کجا هستی...
به یادِ من باش...
من با تو چای نوشیدهام...
سفرها کردهام...
از جنگل...
از دریا...
از آغوش تو شعرها نوشتهام..
رو به آسمانِ آبی پرخاطره ...
از تو گفتهام،...
تو را خواستهام...
آه ای رویای گمشده!
هر کجا هستی ...
صبح جمعهات به خیر...
نیکی_فیروزکوهی
عطر نارنج، بوی صبح...
برای دوست داشتنت ...
آفتاب را...
در فنجان شعرم نشانده ام....
عرفان_یزدانی
عطر بهار نارنج...
از فنجان تو، بیرون می زند!
و صبح...
از لابه لای پرده
سر می زند کنار دلتنگی اتاق!
آفتاب که داغ می شود،
با خنده ای شیرین
عشق را،
با فنجانت سر می کشم ...
عرفان_یزدانی
مردهایِ زیادی...
با خیالِ من خوابیده اند...
با چشم بسته...
مرا سر تا به ناخن....
عریان دیده اند...
گیسوانِ سیاهم را ناز کرده اند
نازم را کشیده اند...
خوابم را دیده اند
خواب دیده اند
شبهای زیادی...
به دنیا پشت کرده ام
سیگار کشیده ام...
کنارِ بغضهایم درد کشیده ام...
برایِ آغوشی که نیست ...
آه کشیده ام...
یکی از این شبها تو میآیی...
خواب دیده ...
خواب دیده ام...
نیکی_فیروزکوهی
دلم می خواهد،...
نیما بخوانم، تو گوش کنی...
فروغ بخوانم، لبخند بزنی!
دیوان شمس بخوانم...
ادیبانه نگاهم کنی!
و گاهی
بند کنم به غزل های منزوی،
تا در کلامت،...
شیطنتی بچه گانه، موج بزند!
و با بوسه ای غافلگیرم کنی!
من هنوز نگفته ام،...
چه قدر به این عصرانه ها...
که با هم شعر می نوشیم؛ ...
از کلام هم...
دل خوش کرده ام!
عرفان_یزدانی
از کدام گوشه ی این سرزمین ...
خواهد وزید؟
آه ای مسافرِ خاموش
ظهور کن !
این قبیله ی بی عشق باید بفهمد
کسی که سر بر دامان زمین می گذارد...
دیوانه نیست
عاشقی ست در انتظار...
نیکی_فیروزکوهی
آدمها ...
گنجشکهای حیاط پشتی ...
خانه تان نیستند که ...
برایشان دانه بپاشی، ...
به هر روز آمدنت عادتشان بدهی، ...
گاه و بیگاه روی پلهها بنشینی ...
برایشان درد دل کنی ...
یا چشمهایت را ببندی....
و در خلسه ی مالیخولیایی خودت ...
به جیک جیکشان گوش کنی.
بعد یک روز حوصله ات سر برود. ...
خسته از شلوغی، ...
خسته از بودنشان، راهت را بکشی، بروی.
آدمها حتی مثل گنجشکها ...
نیاز به کیش کیش ندارند.
میروند اما با دلی شکسته...
نیکی_فیروزکوهی
از تاریخِ عکس هامان بیرون بیا...
پای آغوشِ من در میان است...
شعری ...
نوازشی...
یک استکان چای...
یا هر چیزی
هر چیزی که ...
پنجرههای بسته را باز کند...
هر چیز که خاطره ی عشق را...
در گوشه گوشه ی خانه زنده کند...
دل باران میخواهد...
و شانههای پر اعتماد...
از تاریخِ عکس هامان بیرون بیا...
تا بهارِ آینده...
این دل زنده نیست...
همه میدانندبی عشق...
نبضِ شاعر، کند میزند..
نیکی_فیروزکوهی
.
سفرهای تنهایی همیشه بهترند..
کنار یک غریبه می نشینی...
قهوه ات را می خوری...
سرت را به پشتی صندلی تکیه می دهی
تا وقت بگذرد...
به مقصد که رسیدی...
کیف و بارانی ات را برمی داری....
به غریبه ی کنارت...
سری تکان می دهی و می روی...
همین که زخم آخرین آغوش را...
به تن نمی کشی...
همین که از درد خدا حافظی ....
به خودت نمی پیچی...
همین که تلخی یک بغض را...
با خودت از شهری به شهری نمی بری....
همین یعنی سفرت سلامت ....
نیکی_فیروزکوهی
ضرورت بود...
به دیدارت بیایم...
در آغوشت عریان شوم...
و بگویم ;
دیشب خوابِ باغهای بهار نارنجِ وطنم را دیده ام...
از لبهای سرخِ من ...
شکوفهای بچین !
نیکی_فیروزکوهی
سیاه پوستترین مردِ دنیا ...
از بدویترین قبیله ...
در دور افتادهترین...
صحرایِ آفریقا ...
مرزهای سپیدِ مرا شکسته است ...
ساقِ پایِ مرا نوازش میکند ..
و می گوید...
تو اگر خدا باشی ...
می دانی
دنیای فرشته ها رنگی ست...
نیکی_فیروزکوهی
برای چه باید میگریستم ؟
برای از دست دادن یک زندگی که هرگز نداشتم؟
برای ترکِ مردی که نه دوستم داشت ...
نه دوست داشتنِ مرا میفهمید ؟
یا برای آرزوهایی ...
که سالیانِ قبل به عشقِ رسیدن به او ...
زیر پا گذاشته بودم، ...
بی آن که به عشقی رسیده باشم؟
در حقیقت، باید میخندیدم....
باید از اعماقِ قلبم خوشحالم میبودم ...
و شادی میکردم....
ولی زخمهای مکرّر، ...
آن چنان مرا دچارِ بی وزنی کرده بود ...
که مانند گمشدهای در بیابانی مه گرفته...
بی اختیار، به خیالِ سردِ مرگ چنگ میزدم
و در سوگِ خود میگریستم....
می گریستم در سوگِ زنی که لاینقطع آفتاب را دوست داشت،
و بهار را دوست داشت،...
و شکوفه را ...
و باران را ...
و مردی که عطرِ بهار و باران و شکوفه داشت.
مردی که در دشتِ بیکرانِ بازوانش، ...
عشق را و آفتاب را دریغ میکرد....
ما، عاشقانی بودیم که راهِ دیگری را ...
جز راهِ عشق رفته بودیم ...
و هیچ کدامِ ما نمیدانست، کجا،
در کدامین لحظه،
کدام دستِ بی رحم،
قلبهای ما را به سلاخی برده بود....
گم شده بودم....
گم شده بود....
گم شده بودیم ....
نیکی_فیروزکوهی
آدم جنگیدن نباشید!
به خصوص برای آن هایی که ثابت کردهاند ...
ارزش این جنگ...
ارزش وقت و نیرو ...
و ارزش زخمی شدنِ شما را ندارند...
آدم آرامش باشید!
بگذارید کسانی که از صمیمِ قلب ...
و با تمام وجود دوستتان دارند ...
و شما را به حقیقت همانطور که هستید .."
و فقط به خاطر خودِ شما می خواهند، ....
یا برای رسیدن به شما بجنگند ...
یا به عشقِ شما به آرامشی دست یابند ...
که در کنارِ شما...
برای همیشه...
دوست باقی بمانند....
اگر همه ما درکِ بهتری از دوست داشتن...
و دوست داشته شدن ...
و دوست ماندن میداشتیم...
آن وقت ...
چه لحظههایی را میتوانستیم ماندگار کنیم....
نیکی_فیروزکوهی