قصه‌ ی بيدادِ شب


گرچه می‌گفتند و می‌گفتم ...
شب بلند و زندگی ...
در واپسينِ عمر کوتاه است!
اما در ضميرِ من ...
يقين فرياد می‌زد.ِ.
همتی کُن در صبوری...
صبح در راه است...
صبح در راه است، باور داشتم اين را...
صبح بر اسب سپيدش تند می‌تازد...
وين شبِ شب، رنگ می‌بازد....
صبح می‌آيد و من..
در آينه موی سپيدم را...
شانه خواهم کرد..
قصه‌ ی بيدادِ شب را ...
با سپيدِ صبحدم...
افسانه خواهم کرد...

 

نصرت_رحمانی

 

از همان شب ها

از همان‌شب‌ها که برمی‌گردی...
و دوباره کلید را در قفل می‌چرخانی...
در یخچال را باز می‌کنی...
شکمش را می‌ریزی بیرون...
و نور زرد...
تنهایی‌ات را پهن می‌کند کف آشپزخانه.
روی سردی سرامیک‌ها...
از همان‌شب‌ها که می‌نشینی ...
و منتظر می‌مانی...
مرگ با قامت مردی درشت‌اندام...
از تراس بیاید توو...
و کار را یکسره کند...
از همان‌شب‌ها...
که پایت می‌خورَد به زیرسیگاری...
و زندگی‌ات برای لحظه‌ای...
زیر کثافت گم می‌شود...

 

جواد_گنجعلی
 

به همین سادگی

به همين سادگى...
هر شب...
از كسى كه دوستش داريم...
دورتر مى شويم،
همان لحظه كه با خودمان مى گوييم؛
بگذار امشب هم پيامى نفرستم
تا ببينم 
كِى خودش آنقدر دلتنگ ميشود...
تا از من خبرى بگيرد...

 

فريد_صارمى
 

شب خوش

من حلالت کرده ام...
 شب خوش، بخواب، اما بدان...
آهِ من در سینه ام، امشب تقلا میکند...

 

علیرضا_فراهانی