از همان‌شب‌ها که برمی‌گردی...
و دوباره کلید را در قفل می‌چرخانی...
در یخچال را باز می‌کنی...
شکمش را می‌ریزی بیرون...
و نور زرد...
تنهایی‌ات را پهن می‌کند کف آشپزخانه.
روی سردی سرامیک‌ها...
از همان‌شب‌ها که می‌نشینی ...
و منتظر می‌مانی...
مرگ با قامت مردی درشت‌اندام...
از تراس بیاید توو...
و کار را یکسره کند...
از همان‌شب‌ها...
که پایت می‌خورَد به زیرسیگاری...
و زندگی‌ات برای لحظه‌ای...
زیر کثافت گم می‌شود...

 

جواد_گنجعلی