لکه ای از یار
آدم حتما باید...
یک پیراهن سفید ...
در زندگی داشته باشد ..
که لکه ای از یار
بر آن بماند ...!
صابر_ابر
آدم حتما باید...
یک پیراهن سفید ...
در زندگی داشته باشد ..
که لکه ای از یار
بر آن بماند ...!
صابر_ابر
اشک هایی که دیده نمی شوند ...
از اشک هایی که دیده می شوند تلخ ترند....
خطرناک ترند...
غم انگیزترند ...
و نابودکننده تر...
آن هایی که دیده می شوند ...
سرازیر می شوند،
پاک می شوند ...
و لای دستمالهای کاغذی بازیافت می شوند...
اما اشک هایی که حبس می شوند...
تکه ای از شما را تخریب می کنند....
سقف های باران خورده را مرور کنید...
پشت بام هایی که آبچکان هایشان گرفته...
دیر یا زود راه باز می کنند...
گاهی مسیری پیدا می شود ...
که ما به آن بهانه می گوییم ...
و گاهی هم،گوشه ای نم می زنند...
اگر کسی را دارید که نمی خواهید نم بزند ...
و خبر از بامش دارید...
دست بکار شوید!
اشک های مانده چشم ها را زرد می کنند...
صابر_ابر
چه اشتباهی می كنند
آنهايی كه دوست داشتن را بلدند
اما خسيس اند!
صابرابر
تو آن یک نفری
ک من سالها از بودنش میگویم
یکنفر بود...
تو همانی !
آن....
صابر_ابر
صابر_ابر
مدام ...
هوای " تو " را می کنم
و با آن زنده ام،
نفسی که با یادت نگهم داشته!
هر روز و هر ساعت...
صابر_ابر
يادت نرود ما به هم احتياج داريم!
باور كن...
براي رسيدن ها و فرار كردن ها
براي ساخته شدن ها و ثبت كردن ها!
ما به هم احتياج داريم
وگرنه من و تو كي را دوست داشته باشيم؟
یا مثلا با كي حالمان خوب شود...
من به تو فكر مي كنم!
به تو احتياج دارم
وگرنه ديگر فكر هم نمي كنم...
واقعيتش را بخواهي من به دليل اعتقاد دارم.
دليلِ من تويي!
تو را نميدانم!
صابر_ابر