آغوشِ اعصابم

كليد را...
در جمجمه‌ام بچرخان وُ داخل شو...
به آغوشِ اعصابم بيا...
در تاريكىِ سرم بنشين...
اتاق را بگرد!
و هرچه را ...
كه سال هاست پنهان كرده ‌ام، ...
از دهانم بيرون بريز...

 

گروس_عبدالملکیان

 

نبودنت

نبودنت ...
نقشه خانه را عوض کرده است
و هرچه می گردم...
آن گوشه ی دیوانه ی اتاق را...
 پیدا نمی کنم...
احساس می کنم...
کسی که نیست
کسی که هست را...
از پا در می آورد.

 

گروس_عبدالملکیان

بلیط یک طرفه

چند اسکناس مچاله
چند نخ شکسته‌ی سیگار
آه، بلیط یک‌طرفه !
چیزی
غمگین‌تر از تو
در جیب‌های دنیا پیدا نکرده‌ام
- ببخشید، این بلیط ...؟
- پس گرفته نمی‌شود.
پس بادها رفته‌اند ؟!
پس این درخت
به زردِ ابد محکوم شد ؟!
و قاصدک‌ها
آنقدر در کنج دیوار ماندند
که خبرهایشان از خاطر رفت ؟!

 

گروس_عبدالملکیان 

عشق

اصلاً مهم نيست...
تو چند ساله باشی
من همسن و سال تو هستم
مهم نيست
خانه‌ات کجا باشد
برای يافتنت کافی است...
چشم‌هايم را ببندم
خلاصه بگويم...
حالا هر قفلی که می‌خواهد
به درگاه خانه‌ات باشد
عشق پيچکی است...
که ديوار نمی‌شناسد
 

گروس_عبدالملکیان

از درون

من چمدانت را گرفته بودم ...
موج ها را گرفته بودم ...
هفت و ده دقیقه غروب را گرفته بودم ...
تو اما 
از درون راه افتادی

 

گروس_عبدالملکیان
 

تصمیم دیگر

فرصتی نمانده است...
بیا همدیگر را بغل کنیم...
فردا یا من تو را می‎کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست...
همین چند سطر...
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است...
اصلا این فیلم را به عقب برگردان...
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می‎دود در دشت‎های دور
آن قدر که عصاها...
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان...
دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب‎تر برگرد
بگذار خدا...
دوباره دست‎هایش را بشوید
در آینه بنگرد...
شاید
تصمیم دیگری گرفت ...

 

گروس_عبدالملکیان

حرف های خسته

زنبورها را مجبور کرده ایم،...
از گل های سمی عسل بیاورند !!!
و گنجشکی که سال ها،
بر سیم برق نشسته
از شاخه های درخت می ترسد !!!
با من بگو چگونه بخندم ؟
هنگامی که دور لب هایم را،
مین گذاری کرده اند !!
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم...
این بار،
پیامبری بفرست،
که تنها، گوش کند !...

 

گروس_عبدالملکیان

کسی که نیست...

اگر می خواهی از حالِ من بدانی
سخت نیست !
تَصور کسی را که
هر روز چَند بار...
و هر‌ بار چَند ساعَت...
روبرویِ پنجره می ایستد...
و کسی که نیست را به خاطِر می آورد
کسی که نیست...
کسی که هست را
از پای در می آورد...!

 

گروس_عبدالملکیان

درد میکند

جایت در زندگی ام درد می کند...
زخم است ...
زخم را باید خاراند...
پوستش را کند...
پوست را باید کند...
انداخت روی مبل...
که خانه زیبا شود....

 

گروس_عبدالملکیان

پرواز


گفتی دوستت دارم...
و من به خیابان رفتم...
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...

 

گروس_عبدالملکیان 

تو زیبایی

زخم سینه‌ات را باز کردم...
نشستم به تماشای آسمان...
تو را نمی‌توان نوشت...
چرا که مثل رودخانه‌ای طولانی در جریانی...
و هم‌زمان که آفتاب ...
بر پاهایت طلوع می‌کند...
در سرت غروب کرده‌است....

تو را نمی‌توان نوشت...
تو زیبایی...
و این هیچ ربطی به زیبایی‌ات ندارد...
حرف نمی‌زنی ...
چرا که می‌دانی ...
یک پرنده وقتی حرف می‌زند انسان است...
وقتی سکوت می‌کند، آسمان...
عصر...
بر روح صندلی می‌نشینم...
رنجِ چای را می‌نوشم...
خیره می‌شوم به چشم‌هات...
و فکر می‌کنم...
خدا نزدیکتر شده...
آن‌قدر...
که وقتی درخت می‌تکانم...
ابرها بر زمین می‌ریزند...

 

گروس_عبدالملکیان

دیوانگی

پنهانت مى كنم پشتِ پرده ها...
زيرِ پوست...
در كلمه...
در دهان...
پديدار مى شوى در نديدارها...
دست بر دهانت مى گذارم..
و پنهانت مى كنم در مرگ..
تابوت را مى بندم...
و تاريكىِ تو را از تاريكىِ جهان جدا مى كنم....
خودم را مى زنم به آن راه...
كه تو نيستى...
بلند مى شوم...
خودم را مى زنم به بيدارى...
به خواب...
كه سخت است...
نبضت مدام بگويد...
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
خودم را مى زنم به خيابان هاى...
شب هاى...
سيگارهاى...
هاى هاىِ منى كه از خلا پُر بود...
همينطور براى خودم مى خندم...
همينطور براى خودش اشك مى آيد...
همينطورهاست كه ديوانگى...
پيراهنِ كلمه اش را پاره مى كند...
و گورت را مى كند...
مى كند...
مى كند...
مى كند..
آب بيرون مى زند

 

گروس_عبدالملکیان

تو را دوست دارم

چگونه کوه بر تخت دراز می‌کشد..
چگونه کوه لباس می‌پوشد..
چه می‌شود که در گوشه‌ای می‌نشیند
و بعد سنگ به سنگ...
به انزوایش اضافه می‌کند...
بارها بر سنگ‌هایم دست کشیده‌ام...
بارها از صخره‌هایم سقوط کرده‌ام
بارها در غارهایم گم شده‌ام..
بارها زیر آفتاب نشسته‌ام.
و اسب‌هایی سفید را که بر دامنه‌ام آب می‌شوند
تا علف‌ها...
تا دشت ...
تا آن‌جا که معنی‌ام را از دست می‌دهم
دنبال کرده‌ام
تو اما از عمیق‌ترین دره‌هایم پایین رفتی
تو را دوست دارم...
و قلبم باتلاقی ‌ست...
که هر چه را دوست می‌دارد
غرق می‌کند...

 

گروس_عبدالملکیان