حقیقت عشق

تو  حقیقی ترین حقیقت عشقی
که من هر لحظه
 در رویای لمس آغوشت
با زیبائی هایش زندگی را 
زیبا زندگی میکنم
تووووو را من داشتن 
همسان حس حضور خدا معرکه ای
 معرکه است.


فرزانه_طالبی_پور

اصل مطلب

گاهی با دستهای مردانه ات نوازشم کن 
لمسم کن موهایم را بباف
منم دیگر طاقت ندارم 
گاهی قبل از هر حرفی میخواهم
بروم سر اصل مطلب.


فرزانه_طالبی_پور

و ...

و 
در سکوت  شب حضورت
   زیباترین عاشقانه ای ست 
    که با جان و دل میخواهمش.


فرزانه_طالبی_پور

عطر آغوشت

عطر آغوشت
زیباترین انقلابی ست
که هر شب
درمیان جانم عاشقانه
کودتا می کند.

 


فرزانه_طالبی_پور

زندگی کردم

من عشق را تو را....
حس را حرارت  را....
بدن  را لذت را....
 هوا را نفس را ...
 خواب را خدا را...
 شبی در آغوش توووووو
 من زندگی را زندگی کردم.

 


فرزانه_طالبی_پور
 

تنها

در اين ميخانه ی خاموش و 
دور افتاده و خلوت ،
تنِ تنها نشسته ،
 نرم نرمك باده مى نوشم 
كم و كم كم..
من و خلوت..
لبى تر مى كنيم آهسته و نم نم ...

 

مهدی_اخوان_ثالث

غروب

به همه گفته ام ...
غروب كه مى رسد؛ ...
حوالىِ من پرسه نزنيد...
 اينجا قلمروِ يك نفر است؛...
 عاشقانه هايم را پهن كرده ام...

 

سحاب_منزويان 

لبخند بزنیم

به محضِ شنیدنِ جمله ی «دوستت دارم» ..
طوری جبهه می گیریم انگار به جنگ رفته ایم..
طوری رفتار می کنیم
 انگار آن بیچاره دچار جنایتی نابخشودنی شده است..
خب دوستمان دارد !
اینکه ترس ندارد جانم..
اگر دوستش نداریم ...
با احترام بگوییم منتظرِ ما نماند...
 نه اینکه با بلاتکلیفی او را ...
میان آسمان و زمین معلق نگه داریم..
اما اگر دوستش داریم دستش را بگیریم،
به همه ی دنیا نشانش دهیم 
و بگوییم ما به آن "نیمه ی گمشده" ای که 
کم کم دارد "افسانه" می شود رسیده ایم!
و با هم به روزهای خوبی که در آینده قرار است ...
بسازیم؛ لبخند بزنیم..
بیایید آدم ها را ...
از گفتنِ احساس قلبی شان "پشیمان" نکنیم..

 

زیور_شیبانی

بعضی ها

بعضی ها...
حضورشان قوت قلب است
مثل یک اتفاق خوب ،
در به موقع ترین زمانِ زندگی ات رخ می دهند
بعضی هایی که تصورِ نبودنشان 
مثل مرگ برایت دشوار است...
حسِ بودنشان خودِ خودِ آرامش است
بعضی هایی که تو آرزو می کنی
که ای کاش می شد زندگی را 
در تار و پودِ داشتنشان نفس کشید
و پوزخندی به روزگار زد ! 

 

زیور_شیبانی

ارزش

وقتی می‌دانید ...
هیچ جای زندگی برای
اطرافیانتان کم نگذاشته اید 
اما آنطور که باید، دوستتان ندارند؛
ممکن است ...
احساس بی ارزش بودن ...
و‌ حماقت بهتان دست بدهد.
اما این را بدانید ...
اگر کسی شما را دوست ندارد
یا نمی خواهد کنارتان بماند،
به این معنی نیست که ...
ارزش شما کم است،
گاهی یک مسئله فقط یک مسئله است!
و واقعیت این است که...
از بین میلیون ها نفر انسان... 
فقط آن یک نفر شما را دوست ندارد، همین!
بدون هیچ شاخ و‌ برگی!
این مسئله هیچ ربطی به شخصیت،
اخلاقیات، ارزش و بهای شما ندارد...
شما می‌توانید...
بعد از مواجه شدن با چنین مسئله ای،
آن را فقط یک مسئله بدانید 
و ساده از کنارش بگذرید،
بدون آنکه برای نماندن آدم ها...
خودتان را سرزنش کنید...
یا شخصیتتان را زیر سوال ببرید!

 

زیور_شیبانی

نمی توانم

بی اعتنا شدن را هیچ وقت یاد نگرفتم...
حتی زمانی که می توانستی باشی،اما نبودی...
وقت هایی که می دانستی جز تو کسی را 
نمی خواهم اما خودت را دریغ می کردی...
من حتی روزهایی که دلم گیرِ دلت و
نگاهت سمتِ دیگری بود هم نتوانستم ...
بی توجهی را یاد بگیرم..
میدانی؟
من مثل تو بی تفاوت شدن را یاد نمی گیرم..
یعنی بخواهم هم نمی توانم !
چون از تو نمی شود بی خبر ماند...
نمی شود یک روز گذشت و حالت را نپرسید...
من مثل تو بلد نیستم بی اعتنا باشم !
چون نمی توانم دوستت نداشته باشم... 

 

زیور_شیبانی
 

سیلی

همین امروز برید جلو آینه وایسین ...
و یه سیلی محکم به خودتون بزنین !
برای همه ی کارایی که ...
تو گذشته انجام دادین و 
حالا از یادآوریشون خجالت می کشین...
برای تمومِ سرکوفتایی که ...
از خودتون شنیدین و 
همه ی روزایی که ...
از "درد" به خودتون پیچیدین...
یه سیلی بزنین ...
و برای همیشه تمومش کنین ...
این حسِ زجرآورِ 
موندن تو گذشته رو !
بعد از اون دست خودتونو بگیرین...
بهش لبخند بزنین...
اشکاتونو پاک کنین
خودتونو محکمتر بغل بگیرین ...
و قول بدین ...
عاشقانه خودتونو دوست داشته باشین ...

 

زیور_شیبانی
 

خواهد مُرد !

اگر می خواهید یک نفر را ...
بُکُشید
پیشنهاد می کنم اول به او محبت کنید...
خاطره بسازید ..
ساعت ها با او وقت بگذرانید...
غافلگیرش کنید،به هر بهانه ای..
شادی اش را باعث شوید...
برایش سنگ صبور باشید...
اینگونه زنده اش می کنید،
و دقیقا زمانی که جز شما کسی را ...
در زندگی اش ندارد ،رهایش کنید...
او را در بدترین شرایط زندگی اش 
درست وقتی که به شما بیش از هر کس دیگری نیاز دارد...
تنها بگذارید!
ترجیحا این رفتنتان هم بدون دلیل باشد...
بی هیچ حرفی ...
بدون خداحافظی!
در آخرین مسیجتان هم ...
برایش آرزوی خوشبختی کنید!
شک نکنید او خواهد مُرد...
هر روز از نو ..
هر روز از نو می میرد و 
تا عمر دارد آن آدم سابق نمی شود!

 

زیور_شیبانی

آبرو !

دختران سرزمین من ...
سالهاست بخاطر آبرویی که ...
نمی دانم دقیقا چیست ...
تن به سکوتی دردناک داده اند....
برای آبرویی سکوت کرده اند که ...
انگار جان و روح خودشان در مقابلش ...
پشیزی نمی ارزد !
جامعه باید بفهمد که ...
روح انسان ها ارزش والاتری نسبت به" آبرو" دارد.
من معتقدم واژه ی آبرو ...
ساخته ی دست بشر برای پوشاندن اعمال ننگین ...
و وادار کردن افراد به سکوت است.
ما امروز و همین حالا باید به این سکوت پایان دهیم...

 

زیور_شیبانی
 

ستاره سهیل

تو باید کامِ اولِ سیگار باشی...
همان قدر دلچسب!!
باید آخر  ِخوب ِ یک فیلم باشی...
آنهم دِرام!
تو باید هفتِ صبحِ خیابانی شلوغ ...
در یک شهر بزرگ باشی!
یا  تیک و تاک یک ساعت لوکس در قلب ژنو!
شاید هم سلِ یک ملودی مشهور ...
اما
 نه!!!
الان 
که خوب فکر می کنم
تو باید
ستاره باشی...
همان سهیل...
همان
دور...
دور.....
دور......

 

زهرا_جاور

تو را بهانه میکنم

تو را بهانه می کنم برای فنجان دوم چای...
انتخاب رنگ لباس میهمانی ام،،...
درد و دل های روزمره و تکراری ام...
بهانه ات می کنم برای ...
دو دل ماندن ها و نرفتن ها...
برای کمی بیشتر بمان باران بند بیاید ها..
بهانه ات می کنم برای ...
عاقبتی که با بودن تو بخیر می شود...
و نانی که بقول قدیمی ها...
از صافی دل تو در سفره است..
 تو را بهانه ات می کنم...
برای امروزی که خیلی از بهشت ...
توی رگ های هوا جا مانده ...
و  کمی هم از حوصله ی خدا...
از هر که بپرسی خواهد گفت...
یقین تو آمده ای و تمام قصه این است!

 

زهرا_جاور
 

غلط

احساس می کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم ...
ولی این قدر جلو رفتم ...
که دیگه انرژی برای برگشت ندارم.
این یادت بمونه مارتین....
اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی ...
هیچ وقت برای برگشت دیر نیست...
حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی.
نگو راه برگشت طولانی و تاریکه...
نترس از این که هیچی به دست نیاری....
من تمام این سال ها ...
با این که پدرت رو دوست نداشتم ...
بهش وفادار موندم....
حالا فهمیدم کار اشتباهی کردم....
اجازه نده اخلاق سد راه زندگیت بشه....
من به خاطر ترس با پدرت ازدواج کردم....
به خاطر ترس باهاش موندم....
حکمفرمای زندگی من ترس بوده....
من زن شجاعی نیستم....
خیلی بده آدم برسه به انتهای زندگیش ...
و بفهمه شجاع نیست...
هر وقت مادرم این طوری خودش را سبک می کرد ...
نمی دانستم چه باید بگویم...
فقط به صورتش که زمانی باغی بود...
 آراسته لبخند می زدم ...
و با کمی خجالت روی دست استخوانی اش می زدم،...
چون خجالت آور است ...
تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می کند و به این نتیجه می رسد ...
تنها چیزی که با خود به گور می برد ...
شرم زندگی نکردن است....

 

استیو_تولتز