کاش ..

من چقدر دلم خوش بود!
فکر می کردم ...
پاییز که برسد، خودت را ...
می رسانی …
فکر می کردم می دانی...
آدم هر چقدر هم که قوی باشد ...
این غروب های دلگیر را 
نمی تواند تنهایی سر کند.
فکر می کردم می دانی ...
این زود شب شدن ها… 
این ابرهای تیره در آسمان ...
و باران های گاه و بی گاه…
دمار از روزگارِ آدمِ تنها در می آورد.
فکر می کردم می دانی آدم...
دلش وقت پاییز ...
آن قدر کوچک می شود ....
که جا برای دلتنگی ندارد 
اگر دستی نداشته باشد ...
برای گرفتن ...
و گوشی برای شنیدن …
غصه بیچاره اش می کند!
فکر می کردم می دانی اما …
کاش می دانستی …
کاش خودت را می رساندی …

 

فرشته_رضایی

سفرکرده

میگفت پاییز که می شود ...
یاد خودم می افتم، ...
یاد روزهایی که رنگ و رویم ..
زرد بود ...
تب داشتم ...
و گونه هایم برافروخته،...
غمگین بودم و کم حرف …
همان روزهایی که ...
همه می گفتند عادی نیستم، ..
همه فکر می کردند بیمارم ...
و نمی دانستند عاشق شده ام،...
نفهمیدند ...
غصه ی معشوق در سینه دارم … 
می گفت چند وقت پیش هم ...
که دوباره به همان حال و روز افتادم...
 همانقدر دلگیر و دلتنگ،...
باز همه گفتند عادی نیستم ...
اما هیچ کس نفهمید او رفته … 
هیچ کس نفهمید ...
غم از دست دادن دارم…
راستش این فصل هم...
با این حال و هوای دلتنگ …
این رنگ زرد ...
و گونه های تب دار نارنجی ...
عادی نیست …
شاید عاشق شده پاییز…
شاید سفر کرده دارد!! 

 

فرشته_رضایی 

متولد پائیز

اگر عاشق دخترى شدى...
نه از گذشته‌اش بپرس
نه از آدمهاى گذشته‌ى دفترِ تلفن‌اش
اوّل از همه بپرس...
متولّد پاييزى؟
اگر گفت بله
آرام درِ گوش‌اش بگو...
تو براى ديوانه كردنِ يك مرد...
 هيچ نمى خواهى...
جز خودت! 

 

فريد_صارمى