از همان شب ها

از همان‌شب‌ها که برمی‌گردی...
و دوباره کلید را در قفل می‌چرخانی...
در یخچال را باز می‌کنی...
شکمش را می‌ریزی بیرون...
و نور زرد...
تنهایی‌ات را پهن می‌کند کف آشپزخانه.
روی سردی سرامیک‌ها...
از همان‌شب‌ها که می‌نشینی ...
و منتظر می‌مانی...
مرگ با قامت مردی درشت‌اندام...
از تراس بیاید توو...
و کار را یکسره کند...
از همان‌شب‌ها...
که پایت می‌خورَد به زیرسیگاری...
و زندگی‌ات برای لحظه‌ای...
زیر کثافت گم می‌شود...

 

جواد_گنجعلی
 

آرام آرام

سرم را چون کودکی ...
در آغوش بگیر...
و آرام آرام..
در گوشم... 
بگو دوستم داری...
طوری که بند دلم پاره نشود...

 

جواد_گنجعلی

افرای نر

روزگاری عاشق دختر جنگلبان بود....
افرای نر...
سعی کرد پایش به خانه ی آن‌ها باز شود
مبل راحتی شد...
میز تحریر...
خلال‌دندان...
دوره‌گردی شد ...
با دلِ چوبی...
برای همین بوی خوش می‌دهد...
این کُنده ی درخت...
که حالا دارد می‌سوزد !

 

جواد_گنجعلی

شعرم

شعرم را دوست داشته باش...
اگر با خودم کنار نمی‌آیی...
از من مهربان‌تر است...
نه مشغله‌ای دارد... 
نه زنی...
بچه‌ای...
نه بدهکاری...
هرجا بخواهی با تو می‌آید...
اما دستی ندارد ...
که تورا در آغوش بگیرد...
و در گوش‌ات زمرمه کند...
تابستان سال بعد...
تورا به قفقاز خواهم برد...

 

جواد_گنجعلی

در آغوش

سرم را چون کودکی ...
در آغوش بگیر...
و آرام آرام..
در گوشم...
بگو دوستم داری...
طوری که بند دلم پاره نشود...

 

جواد_گنجعلی