دریا ..

جرات فکر کردن به تو را ندارم
دریا...
نام عمیقی برای یک معشوقه است...
و من...
هیچ وقت شنا کردن بلد نبوده ام...

 

بابک_زمانی

گریه

گفت :  آدما دو جور گریه دارن؛
وقتی که خیلی غمگینن و وقتی که خیلی خیلی غمگینن.
گفتم : خب مگه اینا فرقی هم دارن؟
گفت : آره؛ دومی دیگه اشک نداره...

 

بابک_زمانی

قفس

لیوانی آب...
خرده ای نان...
دست های تو...
هیچ پرنده ای به اندازه ی من...
این قفس را دوست ندارد...

 

بابک_زمانی

ماشین زمان

_گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی
باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟
دستامو دور لیوان چای 
سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم، 
_گفتم : هیچکدوم
_گفت : د بگو دیگه؟ یکیشونه انتخاب کن!
گفتم : اگه ماشین زمان داشتم، 
نه میرفتم گذشته نه می رفتم آینده.
گفت : پس چیکار می کردی دیوونه؟
گفتم : زمان رو همین جا متوقف میکردم وُ
تا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چای
همین جا پیش تو می موندم....

 

بابک_زمانی 

عشق تو ..

عشقِ تو...
زغال سنگ است...
 و من لوکوموتیوی که ...
یک کوهستان را در پیشِ رو دارد....
دوستم داشته باش...
دوستم داشته باش...
وگرنه از کار می افتم...

 

بابک_زمانی

فریبا

_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!
_هیچی نگفتم...
_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!...
از سر میدون که سوارت کردم ...
هی زل زدی به گوشیت ...
و غمبَرَک گرفتی..
_هیچی نگفتم
_گفت : از دستش دادی؟...
 بالاخره گذاشت رفت؟
_هیچی نگفتم
_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، ...
همه شون میرن، همه شون،...
 اصن میان که برن ...
_هیچی نگفتم
_گفت : درسته دور و زمونه ی ما ...
از این گوشیا نبود که...
 هی عکسشو نگا کنی ...
هی زخمت دلت تازه شه...
، اما ما هم کلی پیغموم...
و پسغوم .می دادیم به هم ...
_هیچی نگفتم
یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ...
_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم..
 توو کوچه مون عروسی شده...
 و یار رفته که رفته...
ما می موندیم و گریه و ...
ناله و اشک و زاری و ...
شبای بی انتها...
آخرشم هیچی به هیچی
_هیچی نگفتم : 
_گفت : اما مرد باش، ...
هرچی باشه چارتا پیرهن ...
بیشتر از شما جوونا پاره کردیم،...
 بالاخره فراموشش می کنی،...
 بهت قول میدم، ...
جوری که ...
حتی اصلا اسمشم یادت نیاد...
_گفتم : آقا دستت درد نکنه،...
 سر چار راه پیاده می شم...
کرایه رو که دادم بهش...
دیدم رو مچ دستش...
 با خالکوبی نوشته : «فریبا»

 

بابک_زمانی 

زندگی ...

گفت : زندگی مثه نخ کردنِ سوزنه!
یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی...
ولی چشات انقد خوب کار می کنه که ..
همون بار اول سوزن رو نخ می کنی،
اما هر چی پخته تر میشی...
هر چی بیشتر یاد می گیری ...
چجوری بدوزی...
چجوری پینه بزنی...
چجوری زندگی کنی،
تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن.
گفتم ،خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه...
که هم بلد باشی بدوزی...
هم چشات اونقد سو داشته باشن...
که سوزن رو نخ کنی؟
گفت: چرا، میشه، خوبم میشه
اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه.
گفتم چطور مگه؟
گفت : آخه مشکل اینجاست...
وقتی که هم بلدی بدوزی...
هم چشات سو داره،
تازه اون موقع میفهمی
نه نخ داری، نه سوزن ...

 

بابک_زمانی 

 

نبودن ...

گفتم  بالاخره که فراموشش میکنی...
اینجوری نمی‌مونه ... 
نفس عمیقی کشید و گفت :
یادِ بعضی آدما هیچوقت تمومی نداره !
با اینکه نیستن ، با اینکه رفتن ،
ولی هیچ وقت خاطره‌شون تموم نمیشه ! 
گفتم : ولی همین که نیستش ،
کم‌کم همه چی تموم میشه ...
گفت بودنِ بعضی از آدما ،
تازه از نبودنشون شروع میشه !


بابک_زمانی

دوستت دارم

دوستت دارم...
و هنوز خاطره ی موهایت...
از لای انگشتانم رد می شود
دوستت دارم...
و به یاد می آورم که روزی
آهسته کنار گوشت گفته بودم
در انبوه سیاهِ موهایت...
چند تار سفید دیده ام...
دوستت دارم...
و هنوز با انگشتانم
به جای موهایت...
هوا را شانه می کنم
دوستت دارم
همچون پیانیستی ...
که پشت دیوارهای بلند زندان
کلیدهای سیاه و سفید پیانوش را
به یاد می آورد
و آهسته
آهسته
آهسته
با انگشتانش در هوا...
سمفونی شماره ی نُه بتهوون را می نوازد

 

بابک_زمانی
 

نوار کاست

گفتم می دونی ؟
کاش زندگی ..
عین یه نوار کاست بود ..
گفت ...
نوار کاست؟ 
چطور مگه؟
گفتم ...
چون اگه هر جاشو دوس داشتی،
می شد با یه خودکار ...
برش گردونی عقب ...
گفت آخه مشکل اونجاست
اگه این کاستو برگردونیش عقب،
فقط قسمتای قشنگش نمیاد که،
همه چیش برمی گرده عقب ..
دوباره باید بشینی ببینی ...
برای لبخندی که الان میزنی،
قبلش چقد گریه کردی ..

بابک_زمانی

عشق

گفت : همه‌اش که نباید تو فکر اتفاقای افتاده باشی، 
گاهی هم باید به اتفاقای نیفتاده فکر کنی ،
به پاهات فکر کن که هنوز داریشون ، 
به چشمات که هنوز سر جاشونن ، 
به خونه‌ات که هنوز سیل نبرده‌تش ، 
به مادرت که هنوز زنده‌اس ...
بالاخره یه چیزایی تو زندگی هست که اتفاق نیفتادن و تو می تونی به خاطر همونا خوشحال باشی ...
گفتم: پس عشق چی؟ 
آخه هنوز توو عمرم عاشق نشدم !
گفت: راستشو بخوای عشق تنها چیزیه که نمیدونی اتفاق افتادنش بهتره،
یا اتفاق نیفتادنش!


بابک زمانی
 

زندگیه دیگه

زندگیه دیگه؛ گاهی خسته‌ت می‌کنه...
خیلی خسته‌ت می‌کنه...
اونقد که دوس داری ...
خودکارتو بذاری لای صفحات زندگیت...
ُ یه مدت بری سراغِ خودت...
هیچ‌کاری نکنی، هیچکیو نبینی، 
با هیچکی حرف نزنی، حتی نفسم نکشی؛
اما مشکل اینجاست بعد که برمی‌گردی...
می‌بینی یه نفر خودکارو از لای کتابِ زندگیت بیرون کشیده و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی!
گم میشی...
و هیچی تو دنیا بدتر از این نیست ...
که ندونی کجای زندگیتی!

 


بابک_زمانی
 

ادامه


حرف که می زنی
صدایت ادامه ی آوازِ 
پرندگان است،
وقتی که شب 
خاموششان کرده است!
و لب که می بندی
سکوتت ادامه ی کویر ...!

 

«تو ادامه ی همه چیز هستی»

 

بابک_زمانی

 

_گفتم : بودنت خیلی اذیتم میکنه
_گفت : چرا؟ مگه کار بدی کردم؟
_گفتم : نه، اتفاقا تو تنها کسی هستی که هیچ خطایی ازت سر نزده هیچوقت
_گفت : پس چته؟
_گفتم : آخه خوبیِ تو، بدیِ بعضیا رو یادم میاره ...

 

👤 بابک_زمانی

 

رفتن های ..

بدترین اتفاق ...
در پاییز آن است...
که کسی برود؛
رفتن های پاییز ...
با رفتن های دیگر فرق می کند،
رفتن های پاییز ...
در سکوت انجام می شوند،
رفتن های پاییز ..
شوخی سرشان نمی شود،
و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود.
آدم هایی که در پاییز می روند...
هرگز بر نمی گردند،
حتی اگر برگردند...
دیگر آن آدم سابق نیستند،
و این خاصیت پاییز است ...
که همه چیز را تغییر می دهد...
کوچه ها را  ...
خیابان ها را ...
پنجره ها را ...
خاطره ها را ...
درخت ها را ...
و بیشتر از همه، آدم ها را ...


بابک_زمانی