ستاره

هميشه می گفت...
«تو ستاره آسمانِ منى» ...
می گفتم «من آسمانِ ستاره توام ؛ ...
ستاره آرزو هات...
خيال هات ، در من است»
مي گفت «نه ، ستاره دست نيافتني تر است 
آسمان همه جا روي سر آدم پيداست ...
اما ستاره خيلي وقت ها مي رود لاي ابر ها ...
نمي شود پيداش كرد...
ستاره كه باشي هميشه قدرت را مي دانم...
مي گفتم «من آسمانِ ستاره توام» می خنديد.
وقتي كه رفت فهميدم ستاره دست نيافتني تر است،
حالا هر شب ، لاى ابرها می گردم ...
تا پيدایش كنم و بگويم 
 «ستاره دست نيافتني تر بود ، حق با خودت است »

 

سید_طه_صداقت 

دوست داشتنت

دوست داشتنت ...
"نسکافه ای بود "
که یک بار آن را نوشیدم ...
و حالا سالهاست ...
خوابم نمی برد ...!

 

سید_طه_صداقت

کاش

کاش مردی روستایی بودم ...
در دور افتاده ترین نقطه دنیا ،
همسرم نه چیزی از تکنولوژی می دانست ... 
نه پولمان به ابزار های روز دنیا می رسید ! 
اگر چشم هایمان کم سو می شد می دانستیم  
آفتاب ضعیفشان کرده و خوب می شوند، 
ظهر ها داخل کلبه کوچکمان ...
که دیوار هایش بوی چوب می داد ...
صدای خنده های بچه هایمان بود ...
 نه اعلان پیام های جدید !
شب ها این نور مهتاب بود ...
که از شکاف سقف نیمه خراب خانه ...
به صورتمان می تابید ،...
نه نور صفحه های آبی رنگ....
سرمان که خلوت می شد خوشحال بودیم ...
که کارهایمان تمام شده نه ..
اینکه جواب این و آن را داده ایم...
اگر کنار هم می نشستیم ...
ذوق و شوقمان بوی نرگس هایی بود ...
که تازه کاشته بودیم ...
نه تعداد دنبال کننده های صفحاتمان.
کاش مردی روستایی بودم ...
در دور افتاده ترین نقطه دنیا ...
تا بلد نبودم از خانواده ام عکسی بگیرم
 و به جای آن گلبرگ های محمدی نشان را...
می انداختم توی آب ، 
بعد با رنگ آسمان لبخندشان را ...
می کشیدم روی بومِ طبیعت ...
ساعت ها به چشم های تک تکشان ...
خیره می شدم ...
و می خندیدم ...
و می خندیدند ...
و زندگی زیبا بود ...
و مثل حال این روز هایمان پر نشده بود...
 از غفلت وُ فراموشی ...
وُ دلبستگی به هیچ ها و پوچ ها؛
کاش مردی روستایی بودم ...
در دور افتاده ترین نقطه دنیا...

 

سید_طه_صداقت

جمعه

در آینده زمانی می آید ...
که وقتی به دفتر خاطراتت نگاه می کنی
جمعه هایی را می بینی ...
که چقدر ساده می توانستند زیبا باشند،
و تو چقدر با سخت گرفتن دلگیرشان کردی،
جمعه هایی که می توانستی ...
با یک تماس ساده...
احوال آدم های خاک خورده ی ...
دفترچه ی تلفنت را بپرسی... 
یا با یک شاخه گل ...
چشم های منتظر عزیزی را تبدیل کنی ...
به دلنشین ترین انحنای جهان...
و طعم آن لبخند ...
مثل بوی بهار نارنج ...
به جانت بنشیند...
جمعه هایی که حتی با یک استکان چای دورهمی،
با یک مهربانی یا یک بخشش...
دیگر رنگ کسالت آخر هفته را نمی دادند،
و تو هیچ کدام از این کارها را ...
برای زیباتر شدنشان انجام ندادی...
هنوز هم دیر نیست!
از همین جمعه شروع کن...
از همین لحظه که مشغول خواندن این کلماتی!
امروزت را که زیبا کنی...
آینده ات هم زیبا می شود...
دفترچه ی خاطرات ...
و فکر کردن ها ...
و مرور گذشته ات هم...
بلندشو ...
جمعه ات دلنشینی می خواهد... ؛)

 

سید_طه_صداقت

زندگی را می دیدم

از زیر پرتقال ها که رد می شدی نگاهت کردم ..
انگار هرکدام خودشان را می کشیدند...
 به شاخه های خشک...
 و پوستشان را خراش می دادند ...
که عطرشان به مشامت برسد ...
و تو از خوشحالی چشم هایت را ببندی...
بعد نَخل ها سر خم می کردند ...
که آفتاب روی آرامشت نتابد ...
و باران هلالِ صورتت را تَر نکند....
 آنوقت شبنم ها می آمدند ...
و سنجاقک ها بال می زدند...
 و من که دورتر ایستاده بودم ...
زندگی را می دیدم ...
که فقط همان چندلحظه به جریان افتاده بود...

 

سید_طه_صداقت 

از تو چیز زیادی نمی خواهم...   

از تو چیز زیادی نمی خواهم...
تنها قطعه ای از شرجیِ حنجره ات را...
 به من بفروش...
تا خانه ای با سقف شیروانی ...
پشت صوتِ آرامت ...
که بوی شبنم می دهد ...
و گل های اقاقی بَنا کنم ...
سپس فریادی بزن ...
 واژه ای بگو ...
یا قصه ای بخوان ...
که باران از هجاهجای حرف زدنت...
 ناودان حیاط را تلق تلق ...
به گریه بیندازد ...
.من دوان دوان پنجره را باز کنم ...
و عشق اینبار با آوای تو ...
درونِ نم نم شیشه های اتاق ...
طلوع کند ...
از تو چیز زیادی نمی خواهم...

 

سید_طه_صداقت