قصه‌ ی بيدادِ شب


گرچه می‌گفتند و می‌گفتم ...
شب بلند و زندگی ...
در واپسينِ عمر کوتاه است!
اما در ضميرِ من ...
يقين فرياد می‌زد.ِ.
همتی کُن در صبوری...
صبح در راه است...
صبح در راه است، باور داشتم اين را...
صبح بر اسب سپيدش تند می‌تازد...
وين شبِ شب، رنگ می‌بازد....
صبح می‌آيد و من..
در آينه موی سپيدم را...
شانه خواهم کرد..
قصه‌ ی بيدادِ شب را ...
با سپيدِ صبحدم...
افسانه خواهم کرد...

 

نصرت_رحمانی

 

باران که بیاید

بگذار هرچه نمی‌خواهند ...
بگوییم ....
بگذار هرچه نمی‌خواهیم...
بگویند...
باران ڪه بیاید...
از دست چترها 
ڪاری برنمی‌آید
ما اتفاقی هستیم 
ڪه افتاده‌ایم.....!!

 

نصرت_رحمانی 

نوشتم و نوشتم

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی، بالای بام آرزوهای من نشستی...
 و پایین نیامدی!
گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سکوت ...
و صعود ...
و سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی...
و من...
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی ...
که من از تنهایی و تاریکی می ترسم...
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم...
بی چراغ قلمی پیدا کردم...
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم ...

 

نصرت_رحمانی