گرچه می‌گفتند و می‌گفتم ...
شب بلند و زندگی ...
در واپسينِ عمر کوتاه است!
اما در ضميرِ من ...
يقين فرياد می‌زد.ِ.
همتی کُن در صبوری...
صبح در راه است...
صبح در راه است، باور داشتم اين را...
صبح بر اسب سپيدش تند می‌تازد...
وين شبِ شب، رنگ می‌بازد....
صبح می‌آيد و من..
در آينه موی سپيدم را...
شانه خواهم کرد..
قصه‌ ی بيدادِ شب را ...
با سپيدِ صبحدم...
افسانه خواهم کرد...

 

نصرت_رحمانی