مشغول نوشتن تو ام

صلات مغرب من!
اگر دست من بود...
می‌گفتم سیگار را از دست تو بگیرند...
و اشعار مرا...
 بین انگشتانت بگذارند....
تو باید صبح تا شب...
مشغول سوزاندن من باشی...
همانطور که من ...
مشغول نوشتن توام...

صلات صبح من!
ظهر که شد از خواب بیدار می‌شوم...
با اذانی که در مقام غزل...
از گوشه ی منزوی بیرون می‌آید...
عکست را برمی دارم ...
و روبه‌روی پنجره‌ای که تازه پا به خانه گذاشته ...
دور سرت اسپند دود می‌کنم...
چشم فاصله کور...
چشم رنج دور...

صلات ظهر من!
اگر قرار باشد ...
در فندک دیگران تکرار شوی...
من هم باید...
چندین شاعر پرکار...
و چندین هزار شعر دلتنگ باشم...
دود سیگار تو...
نباید دور سر دیگران بگردد...

 

جلال_حاجی_زاده 

شب بخیرهای تو

شب بخیرهای تو 
ملافه‌ی مستی‌ست 
که روی بیداری‌ها می‌کشم
تا رنج‌ها گمان کنند خوابم....


جلال_حاجی_زاده

 

یک نفر

یک نفر هست که از
تمامِ عکس ها رفته است.
یک نفر که جایِ دست هایش
رویِ تمامِ لباس ها درد می کند.
یک نفر که لبخند را از آینه بُرده است.
یک نفر که یک نفر دیگر شده...


جلال_حاجی_زاده

 

خاطره

خاطره  
یک پیراهن خالیست
که اندازه‌ی هیچ‌کس نمی‌شود
باید آویزانش کرد در باد
و با رقصش پیر شد...

 


جلال_حاجی_زاده

 

عصر ها

عصرها 
بیشتر از هر وقت دیگر
دوستت دارم می چسبد
مثل یک استکان چای 
برای کارگری فقیر....


جلال_حاجی_زاده

 

ترجمه ی عشق 
به تمام زبان های دنیا 
نام کوچک توست ، مادرم !...

 

 

جلال_حاجی_زاده