افسوس
افسوس
من مُردهام
و شب هنوز هم
گویی ادامۀ همان شب بیهودهست ...
فروغ_فرخزاد
فروغ_فرخزاد
آنجا که جز من
هیچ موجود زنده ای زیست ندارد.
الناز_عباسی
طاهره_اباذری
علی_قاضی_نظام
علی_قاضی_نظام
در کنج قفس میکشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیدهی غماز چه سازم
تار دل من چشمهی الحان خداییست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دو از تو من دل شده آواز چه سازم
هوشنگ_ابتهاج
فروغ_فرخزاد
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه، همه آغوش
ریشه در ریشه، همه پیوند
و اینک، انبوهِ درختانی تنهاییم
هوشنگ_ابتهاج
آخر یک روز خفه ات می کند این اتاق
وقتی ساکت می نشینی
به دفتر خاطراتت
به لاک هایت
به آرزوهایت طلبکارانه زل میزنی
و توقع داری حرف بزنند !
آخر یک روز خفه ات می کند این اتاق
وقتی دراز میکشی و
سقف آرام آرام پایین می آید
می خوابد روی تو
لب های سردش حالت را به هم می زند !
بی تو
اینجا
همه چیز قصد جانم را کرده اند
بیا تا دیوار ها جرأت نفس کشیدن هم نداشته باشند
چه رسد به هی بوسیدنم و
هی بوسیدنم و
هی بوسیدنم !
باید درک کنم
کسی که رقیب عشقی اش دیوار است
هرگز نمی آید !
باید یک رقیب عشقی خوب دست و پا کنم ...
حنانه اکرامی
فاضل_نظری
تو را هوای
به آغوش من رسیدن نیست
و گرنه فاصلهی ما
هنوز یک قدم است...
فاضل_نظری
باید رفت !.
و این لغت رفتن ؛
چقدر سخت است ...
صادق_هدایت
ناظم_حکمت
باز شب
شد و
فانـوس دلم..
روشن توســـــت..✨
امید_آذر
امشب تا مےتوانے عاشقانہ
شب_بخیر ، بڪَو...!
جورے ڪہ با صدایت
شب در من غرق شود...!
امید_آذر
تو از کدام قبیله ای
که دوست داشتنت مثل
خـــــدا زیباست
و عاشق شدنت
مثل غروب خورشید
بی همــتاست.
امید_آذر
بیا حواس دلمان را
پرت کنیم...!
مثلاً تو دلتنگ ترین
قاصدک دلم را عاشقانه صدا کن....
و من از کوچه کوچه ی قطبِ احساست
تمام فاصله ها را
قدم به قدم یواشکی بردارم....
امید_آذر
و عشق شیرین ترین بلای جان
است....
امید_آذر
امشـب دلم
نه تـو را میخواهد و نه آمدنت را
امشـب دلم فقط یڪ سـوره میخواهد
یڪ سـوره ڪه مثل امَـن یُجیب
شفا دهـد
تمام دلتنگي هایم را و
تمام شب بیداري هایم را...
امید_آذر
هرچہ ڪَویي
آخرے دارد
بہ غیر از حرف عشــــق
ڪین همہ ڪَفتند وآخر نیسٺ.
ايݧ افسانہ را!!
وحشي_بافقي
سهراب_سپهری
با منِ دردآشنا ، ناآشنایی بیش از این؟
ای وفادارِ رقیبان، بیوفایی بیش از این؟
گرمِ احساس منی، سرگرم یاد دیگران،
من کجا از وصل خشنودم، جدایی بیش از این ؟
موجی و بر تکهسنگی خُرد، سیلی میزنی
با بهخاکافتادگان، زورآزمایی بیش از این؟
زاهد دلسنگ را از گوشه محراب خود
ساکن میخانه کردی، دلربایی بیش از این؟
پیش از این زنجیرِ صدها غم به پایم بسته بود
حال، تنها بندۀ عشقم، رهایی بیش از این؟
سجاد_سامانی
نامش برف بود...
تنش، برفی...
قلب اش از برف...
و تپش اش...
صدای چکیدن برف...
بر بام های کاهگلی ..
و من او را..
چون شاخه ای ..
که زیر بهمن شکسته باشد...
دوست می داشتم...
بیژن_الهی
پابلو_نرودا
هميشه باش
مثل نفس كشيدن
مثل راه رفتن
مثل خوابيدن
حتى مثل سايه
يك سايه هم آغوش من باش
امیر_وجود
من تو را
در تو جستجو کردم...
نه در آن خواب های رویایی...
در دو دست تو سخت کاویدم...
پر شدم ،پر شدم ز زیبایی...
فروغ_فرخزاد
تو از کی عاشقی...؟
این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریهام فهمید
مدت هاست، مدت هاست...
فاضل_نظری
خیز برداشتهام به هوای بهار
حال آنکه هنوز
هزار زمستان پیشِ رو دارم
رضا_کاظمی
نزار_قبانی