افسوس


افسوس
من مُرده‌ام
و شب هنوز هم
گویی ادامۀ همان شب بیهوده‌ست  ...
 

فروغ_فرخزاد

 

سکوت شب


سکوتی 
که شب را می بلعد 
ریشه در 
برهوت اندام تو دارد،

 

آنجا که جز من 
هیچ موجود زنده ای زیست ندارد.

 

الناز_عباسی

 

 

و عشق ..


و عشق بسیار بخشنده است...
شب به شب می‌بخشد به من،
غم و دلتنگیِ تمامِ عالم را!

 

طاهره_اباذری‌

 

وقتی ندارَمَت

‏‌
وقتی ندارَمَت
وقتی نميتوانم روبرويَت قهوه بنوشم
كافه ها،
بودنشان به چه درد ميخورد...؟

 

علی_قاضی_نظام

 

بیا و ..


‏بیا و
چشم و چراغ تمام
خانه‌های پیراهنم شو

 

علی_قاضی_نظام

 

چه سازم


با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی‌ام بی لب دم ساز چه سازم

در کنج قفس می‌کشدم حسرت پرواز 
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات 
با این همه افسونگری و ناز چه سازم

خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود 
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم

گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز 
با اشک تو ای دیده‌ی غماز چه سازم

تار دل من چشمه‌ی الحان خدایی‌ست 
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم

ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود 
دو از تو من دل شده آواز چه سازم

 

هوشنگ_ابتهاج

 

فریب


گاهی باید دروغ را راست پنداشت 
و گاهی راست را دروغ ؛
بی فریب خوردن زندگی سخت است !

 

فروغ_فرخزاد

 

تنهاییم

 

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه، همه آغوش
ریشه در ریشه، همه پیوند
و اینک، انبوهِ درختانی تنهاییم

 

هوشنگ_ابتهاج

 

رقیب

 

 

آخر یک روز خفه ات می کند این اتاق 

وقتی ساکت می نشینی 

به دفتر خاطراتت 

به لاک هایت 

به آرزوهایت طلبکارانه زل میزنی 

و توقع داری حرف بزنند ! 

آخر یک روز خفه ات می کند این اتاق 

وقتی دراز میکشی و 

سقف آرام آرام پایین می آید 

می خوابد روی تو 

لب های سردش حالت را به هم می زند ! 

بی تو 

اینجا 

همه چیز قصد جانم را کرده اند 

بیا تا دیوار ها جرأت نفس کشیدن هم نداشته باشند 

چه رسد به هی بوسیدنم و 

هی بوسیدنم و

هی بوسیدنم ! 

باید درک کنم 

کسی که رقیب عشقی اش دیوار است 

هرگز نمی آید ! 

باید یک رقیب عشقی خوب دست و پا کنم ...

 


حنانه اکرامی

 

 

امدن عشق


توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغِ ارغوانی نیست!
 
پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه‌ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
 
ز دست عشق به‌ جز خیر، بر نمی‌آید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست
 
درختها به من آموختند فاصله‌ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
 
به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 

فاضل_نظری

 

یک قدم

 

تو را هوای 
به آغوش من رسیدن نیست
و گرنه فاصله‌ی ما 
هنوز یک قدم است...

 

فاضل_نظری

 

باید رفت ..

 

باید رفت !.
و این لغت رفتن ؛
چقدر سخت است ...

 

صادق_هدایت

 

محبوب من


محبوب من!
دل بستن به تو
مثل شادمانی نفس کشیدن است
در یک درختزار پوشیده از برف!

 

ناظم_حکمت

 

شب ..

 

باز شب
شد و
فانـوس دلم..
روشن توســـــت..✨

 

امید_آذر

 

امشب ..

 

امشب تا مےتوانے عاشقانہ
شب_بخیر ، بڪَو...!

جورے ڪہ با صدایت
شب در من غرق شود...!

 

امید_آذر

 

دوست داشتنت

 

تو از کدام قبیله ای
که دوست داشتنت مثل
خـــــدا زیباست

و عاشق شدنت
مثل غروب خورشید
بی همــتاست.

 

امید_آذر

 

عاشقانه

 

بیا حواس دلمان را 
پرت کنیم...!

مثلاً تو دلتنگ ترین 
قاصدک دلم را عاشقانه صدا کن....
و من از کوچه کوچه ی قطبِ احساست
تمام فاصله ها را 
قدم به قدم یواشکی بردارم....

 

امید_آذر

 

و عشق

 

و عشق شیرین ترین بلای جان

 است....

 

امید_آذر

 

امَـن یُجیب

 

 

 

امشـب دلم
نه تـو را میخواهد و نه آمدنت را
امشـب دلم فقط یڪ سـوره میخواهد  
یڪ سـوره ڪه مثل امَـن یُجیب 
شفا دهـد
‌تمام دلتنگي هایم را و
تمام شب بیداري هایم را...

 

امید_آذر

 

عشق

 

هرچہ ڪَویي
              آخرے دارد

 بہ غیر از حرف عشــــق

ڪین همہ ڪَفتند وآخر نیسٺ.
 ايݧ افسانہ را!!

 

وحشي_بافقي

شب

شب را نوشیده‌ام
و بر این شاخه‌های شکسته می‌گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پرپر کند
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی‌تار و پود رویاها بیاویزم !...

 

سهراب_سپهری

 

بیش از این؟

 

 

با منِ دردآشنا ، ناآشنایی بیش از این؟
ای وفادارِ رقیبان، بی‌وفایی بیش از این؟

گرمِ احساس منی، سرگرم یاد دیگران،
من کجا از وصل خشنودم، جدایی بیش از این ؟

موجی و بر تکه‌سنگی خُرد، سیلی می‌زنی
با به‌خاک‌افتادگان، زورآزمایی بیش از این؟

زاهد دلسنگ را از گوشه محراب خود
ساکن میخانه کردی، دلربایی بیش از این؟

پیش از این زنجیرِ صدها غم به پایم بسته بود
حال، تنها بندۀ عشقم، رهایی بیش از این؟

 

سجاد_سامانی

 

نامش برف بود

نامش برف بود...
تنش، برفی...
قلب اش از برف...
و تپش اش...
صدای چکیدن برف...
بر بام های کاهگلی ..
و من او را..
چون شاخه ای ..
که زیر بهمن شکسته باشد...
دوست می داشتم...

 

بیژن_الهی

 

چشم به راهم


پس چشم به راهت خواهم ماند
چونان خانه ای متروک
که بیایی و در من زندگی کنی
که بیایی و دیگر
پنجره هایم درد نکشند.

 

 

پابلو_نرودا 

 

همیشه باش

 

هميشه باش
مثل نفس كشيدن
مثل راه رفتن
مثل خوابيدن
حتى مثل سايه
يك سايه هم آغوش من باش

 

امیر_وجود  

 

تو را ...

 

من تو را 
در تو جستجو کردم... 
نه در آن خواب های رویایی...
در دو دست تو سخت کاویدم... 
پر شدم ،پر شدم ز زیبایی...

 

فروغ_فرخزاد
 

 

مدتهاست

تو از کی عاشقی...؟
این پرسش آیینه بود از من 

خودش از گریه‌ام فهمید 
مدت هاست، مدت هاست...

 

فاضل_نظری

 

زمستان

 

 

خیز برداشته‌ام به هوای بهار
حال آن‌که هنوز
هزار زمستان پیشِ رو دارم

 

رضا_کاظمی

 

تو را ...


تو را ، 
دوست دارم! 
هرگز، رهایت نمی‌کنم! 
در آغوش می‌گیرمت! 
و در چهار فصل میچرخانمت!

 

نزار_قبانی

 

تنها

 

 

حال تنها گرد

تنها گرد، می‌داند که چیست

 

وحشی_بافقی