امروز

امروز ...
تو صبح من باش!
برای تمام خستگی هایم...
برای تمام این تاریکی ها ...
صبحی باش ...
که پایان می دهد ...
تمام شب های دلواپسی را!

 

محسن_دعاوی

جای خالی

همه مان...
جای خالی کسی را احساس می کنیم 
که فقط می دانیم باید باشد!
او را در خیالمان دیده ایم 
با او زندگی ها کرده ایم!
و آخرش هم ...
این جای خالی را تا همیشه حس میکنیم!
و هیچ کس هم نمیتواند بگوید
من جای خالی کسی را در زندگی ام 
هیچ وقت حس نکرده ام!
آدمیزاد همیشه یک چیز برای دلتنگی دارد!

 

محسن_دعاوی

 

چقدر خوب است...

چقدر خوب است...
کسی بی دلیل تو را دوست داشته باشد
و هنگامی که از او می پرسی
چرا من را دوست داری ؟!
در جواب بگوید 
به خدا نمی دانم چرا اما
این را میدانم که وقتی نباشی
اصلا خوب نیستم!!
چقدر خوب است
 آدم یکی را داشته باشد 
هر وقت به او فکر می کند
تمام درد هایش را فراموش کند!
و چقدر خوب است...
این دوست داشتن های بی دلیل 
آدم را آرام و سبک میکند!

 

محسن_دعاوی

 

جای دیگر

از  کسی که دارد می رود...
دلگیر نشوید!
او دارد خودش را
بازی می کند...!
از آنی دلگیر شوید که
خودش مانده است...
اما دلش را خیلی وقت پیش ها
به جای دیگری فرستاده است!

 

محسن_دعاوی

 

درد دارد ....

وقتی می دانید یک نفر دوستتان دارد ...
وقتی می دانید حضورتان مهم است...
حتی در حد چند ثانیه...
وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید 
خود خوری می کند...
وقتی همه ی این ها را بهتر از خودش میدانید
پس چرا یکهو غیبتان میزند؟
چرا می روید و دیگر خبری ازتان نمی شود؟
پیش خودتان چه فکری می کنید؟
لابد می گویید مشکل خودش است 
می خواست دوست نداشته باشد...
اینطور که نمی شود جانم! مثل این می ماند که 
تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی 
بعد دکتر بگوید من کار دارم
 میخواستی مریض نشوی ...
میبینی ؟ همین قدر درد دارد ....

 

محسن_‌دعاوی

 

آدم خواران نسل جدید

یک قانون نانوشته ...
وجود دارد که می گوید...
هروقت خبری از کسی نبود
بدان یا حوصله ات را ندارد
یا آدمی جدید پیدا کرده که 
منفعت اش با او بیشتر است
و یا هنوز به مشکل برنخورده که سراغی ازتو بگیرد!
البته زندگی خودش است!
به خودش مربوط است اما
دل آدم که بازیچه نیست!
دل آدم نازک است 
به تار مویی بند است!
به خدا زود میشکند!
از اینجور آدم ها فاصله بگیرید
این ها آدم خواران نسل جدید اند
آدم را نابود میکنند!!

 

محسن_دعاوی 

 

تعارف بيجا

نمي دانم تا كى قرار است...
اين حرف هاى نگفته...
در دلمان باقى بماند؟...
مگر چقدر زندگى مي كنيم كه ...
چيزى را كه "دوست" داريم ...
در دلمان پنهان كنيم؟ ...
جالب اينجاست كه، ...
روزى چند بارهم به آن فكر مي كنيم ...
و منتظريم كه طرفِ مقابل پا پيش بگذارد، ...
جالب تر از آن اين است...
كه طرف "مقابل" هم ...
همين وضعيت را دارد،...
آيا اين مسخره نيست؟ ...
تا كى خدا بايد اين تعارف
بيجاى انسانها را تحمل كند...؟!


محسن_دعاوی 

 

همدیگر را درک کنید!

قرار نیست آدمیزاد همیشه خوب باشد!
همدیگر را درک کنید!
گاهی آدم بی دلیل بد است!
این قدر روی این سوال پافشاری نکنید که 
چرا حالت بد است؟!
چرا امروز بی حوصله ای؟!
خب اگر خودش دلیل حال بد اش را میدانست 
که چاره ای پیدا میکرد!
بعضی حال ها را آدم نمی فهمد 
چرایش را نمی داند
شاید بعدا بفهمد اما در حال حاضر
حوصله جواب دادن به هیچ سوالی را ندارد!
به خدا اگر کمی یکدیگر را درک کنیم 
زمین جای قشنگتری برای زندگی می شود!

 

محسن_دعاوی 

 

بیچاره ما ...

بیچاره ما ...
هنوز نیامده ...
خوابمان برد 
توی خواب دست های هم را گرفتیم
توی خواب همدیگر را بوسیدیم
و توی خواب عاشق شدیم!
وقتی بیدار شدیم دیدیم 
هیچ چیز برای از دست دادن نداریم!

 

محسن_دعاوی

کثیف ترین دروغ دنیا

اگر آدم را دوست ندارید ...
لااقل دروغ نگویید!
اصلا مگر مجبورتان کرده اند که
بگویید "دوستت دارم" ؟!
اگر واقعا حسی ندارید ...
اگر واقعا با او خوشحال نیستید
چرا دروغ می گویید؟!
به نظر من دروغ ها درجه بندی دارند...
و این که به دروغ به کسی بگویی دوستت دارم...
کثیف ترین دروغ دنیاست  !

 

محسن_دعاوی

میانسالی

میانسالی ام فرا رسید!
روبه روی تلویزیون نشسته ام ...
با یک لیوان چای!
زنم حرفم را نمی فهمد!
من هم نمی فهمم او چه می گوید!
دارم خستگی یک عمر تلف شده را 
روی دوش خود حس می کنم!!
دلم برای آن روزهایی ...
که حرف هایم را می فهمیدی ...
تنگ شده است!
معلوم نیست ...
تو گیر کدام زبان نفهمی افتاده ای!:)

 

محسن_دعاوی

پایانی وجود ندارد

آن قدر دوستت دارم ...
که یادم نمی آید از کجا شروع شد...
داستان ما نه شروع دارد و نه پایان ...
تو یکهو پایت را همان جایی گذاشتی ...
که باید می گذاشتی...
دیگر هم از من نپرس ...
تا کی دوستم داری...
مگر می شود جلوی راه اقیانوس ها را بست؟
مگر می شود جلوی خورشید
چیزی قرار داد ...
که دیگر نتابد...
برای دوست داشتن های من ...
هیچ پایانی وجود ندارد...
اگر تو نباشی ...
و حتی اگر تو نخواهی...
این نویسنده داستان خودش را می نویسد!

 

محسن_دعاوی