صبح است
صبح است...
و این فاصله میان ما
اندک!
فقط به اندازه ی...
یک بوسه ی دیگر
به سمتم قدم بردار...
علیرضا_اسفندیاری
صبح است...
و این فاصله میان ما
اندک!
فقط به اندازه ی...
یک بوسه ی دیگر
به سمتم قدم بردار...
علیرضا_اسفندیاری
°
من از تــمام صبح هایم
فقط همانی را به یاد دارم
که تو در آغوش من
لبخند می زدی...
وگرنه
باقی طلوع ها
همگی شب اند بی تــو !
علیرضا_اسفندیاری
آدم های عاشق را ...
از راه رفتن هایشان بشناس...
آرام و آهسته راه می روند
از بس با چشم هایشان
دیده اند که عشق
از آن ها فرار کرده
حتی می ترسند
قدم از قدم بردارند...
علیرضا_اسفندیاری
خوبم ...
شبیه گلدانی ...
ڪه در ڪنار پنجره ی یڪ خرابه
به گل های سرخ باغ خیره شده است
خوبم...
شبیه کشتی متروکه ای در خشکی...
ڪه می داند دیگر به آب نمی افتد
خوبم...
شبیه گرامافونی ڪه در کنج خانه
سال هاست سکوت کرده است
خوبم و دلتنگی هنوز مرا از پا...
درنیاورده است...
علیرضا_اسفندیاری
مرا بی هوا نبوس!
دیوانه قلبم فرو می ریزد ...
مگر نمی دانی
شکوفه های بهاری
با هر نسیم کوچکی
می افتند به زیر پای درخت...
اینطور ویرانگر
مرا نبوس..!
علیرضا_اسفندیاری
جای كدام زخم را...
بپوشانم...
كه دوباره عاشقت نشوم
جای شلاق لب هايت
رد بوسه هايت...
یا سردی قدم هايت...
كه روی گونه های جاده نشسته است
كدام را از تو
فراموش كنم
كه دوباره به يادم نيايی؟!
علیرضا_اسفندیاری
نیامده بود...
و اما من
مرده بودم...
عشق همیشه
آمدن...
بوسیدن...
در آغوش کشیدن
یا ماندن نیست...
عشق گاهی...
نیامدن توست...
و انتظاری که میکِشم
و انتظاری که می کُشد...
علیرضا_اسفندیاری
آدم های کمی هستند که می دانند...
تنهایی ِ یک نفر حرمت دارد...
همین طور بی هوا ...
سرشان را پایین نمی اندازند ....
و بپرند وسط تنهایی آن فرد..!
چون خوب می دانند که اگر آمدند،
باید بمانند...
تا آخرش باید بمانند...
آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد....
و گرنه مسافرها ....
همیشه موقع خداحافظی،
تنهایی را هزار برابر می کنند...
علیرضا_اسفندیاری
مکالمه_ی_غیر_حضوری
میگن هر آدمی ...
یه زندگیِ گذشتهای داره...
تویِ یه عالم دیگه ...
تویِ یه جسمِ دیگه ...
راست و دروغش رو نمیدونم !
اما اگر راست باشه...
من تویِ زندگیِ قبلیم...
حتما چشمهات بودم
و تو ، قلبِ من ...
شاید واسه همینه ...
از پشتِ این همه سکوتِ تو ...
خیلی چیزها رو می دونم...
چون حتما یه بار...
یه جایی...
با تو زندگیکردم
و با تو دنیا رو دیدم ...
که الان قلبم ...
فقط برای تو می زنه و
چشمهام ...
فقط دنیایِ تو رو میبینه ...
علیرضا_اسفندیاری
.
زن ها ...
معروفند به این ...
که سخت عاشق می شوند...
سخت، ولی عمیق!
آن قدر عمیق ...
که آخر خودشان...
در آن غرق میشوند...
علیرضا_اسفندیاری
کمی...
فقط اندکی...
مرا دوست داشته باش...
من با کمترینِ تو...
به جنگ...
تمام نفرت های دنیا می روم...
علیرضا_اسفندیاری
دیوانه ها...
با خودشان حرف نمیزنند...
آنها فقط تمام روز را..
به کسی که نیست...
بلند بلند فکر میکنند!
علیرضا_اسفندیاری
موسیقی نمی دانم...
بداهه می نوازمت....
با تحریرهای مخملی...
زیرو بم آغوشت را ...
خوب بلدم !
سوسن_درفش
.
آغوش تو...
سرزمین خوش آب و هوایی ست....
با دشت هایی آغشته به بوی مَگنولیا...
و بابونه های سپید....
و رقص آرام دُرناها...
و باران...
و عشق...
و سمفونی دوستت دارم ...
من خواب آغوش تو را ...
بارها ...
و بارها دیده ام !
سوسن_درفش
عاشقِ کبوتر بود !
می گفت ...
پرندهای "وفادار"تر از آن نیست ...
رهایش که می کنی هرجا برود...
خیالت راحت است که برمیگردد ...
فقط دو روز حواسش پرت شد...
فقط دو روز فراموششان کرد...
همهشان رفتند ...
همهشان گم شدند !
او دانه میریخت اما دیر بود ...
هیچ کدامشان برنگشتند !
مشکل اینجاست...
ما یادمان رفته ...
هیچ تعهدی یکطرفه نیست !
وفادار ترین کبوتر هم، برایِ ماندنش؛
دانه میخواهد ...
"توجه" میخواهد...
"عشق" میخواهد ...
هیچ کبوتری ، ناچار به ماندن نیست ...
هیچ کبوتری !
نرگس_صرافیان_طوفان
راستش رو بخوايد...
،ما دهه شصتي ها ...
به شما دهه هفتادي ها ...
حسوديمون ميشه ...
اما غرورمون اجازه نمي ده بازگو كنيم...
به اين دايره ي بزرگ روابطتون...
حسوديمون ميشه...
به اينكه انقدر راحت ...
احساستون رو بروز ميديد،...
حسوديمون ميشه...
به اينكه راحت سفر مجردي ميريد...
به اينكه با بوي سيگارتون ...
خيلي كاري ندارن...
به اينكه هر موقع از شب عشقتون كشيد.
برمي گرديد خونه...
به اينكه بلافاصله بعد از كنكور،...
ماشين از خانواده هديه مي گيريد...
به اينكه جشن تولداتون ...
با عروسي هاي قديم فرقي نمي كنه...
ما به همه ي اينا حسودي مي كنيم ...
اما لعنت به غرورمون...
ما براي داشتنِ تمامِ اينها ...
جون كَنديم اما نشد كه نشد...
علی_قاضی_نظام
ڪاش مے شد...
خاطرات تو را...
لب طاقچه ی خیال گذاشت...
ڪنار آینه ی چشم هایت ...
آن وقت هر صبح...
شانه را بر مے داشتم ...
به چشم هایت سلام مے ڪردم ...
شانه مے ڪردم تمام...
تار و پودم را ...
با خیال خاطرات ...
علیرضا_اسفندیاری
هر صبح....
گل های قالی را ...
به یمن قدوم تو ...
آب و جارو می کنم...
و باد را
مهمان گیسوان پریشانت...
برخیز
من به خورشید چشمان تو
سخت معتقدم ۰۰۰
پارسا_آریان
اگر زنی را دوست داری...
كمی بِترس...
زنی كه وسطِ عاشقانه هايش...
يكباره باتو غريبه مي شود...
هميشه دل به ديگری نداده...
می خواهدببيند...
حالا كه نيست...
آيا تو برای ازدست دادنش...
می ترسی يا نه !
فريد_صارمی
هر سال معشوق منی...
هر سال محبوب توام...
میدانم، ...
بیش از آنچه که باید آرزو میکنم...
و بیش از مرزهای ممکن رویا پردازم...
ولی چه کسی حق دارد...
مرا به خاطر رویا پردازیام مواخذه کند؟
تهیدستان را چه کسی ...
به خاطر پنج دقیقه رویا پرورانیِ... نشستن بر تخت پادشاهی ...
مواخذه میکند؟
کویر را چه کسی بازخواست میکند...
اگر ویارِ رود کوچکی شود؟
در سه حالت رویا شرعیست...
در حالت دیوانگی...
شاعرانگی...
و در حالت آشنایی با زنی شورانگیز...
و زیبا همچون تو...
و خوشبختانه...
مبتلایم به هر سه حالت....!
نزار_قبانی
من درباره ی تو به آنها نگفتهام...
اما تو را دیدهاند ...
که در چشمانم شنا می کنی...
من درباره ی تو به آنها نگفتهام...
اما تو را در کلماتم دیدهاند...
عطرِ عشق...
نمیتواند پنهان بماند...
نزار_قبانی
مرا آرام دوست بدار ..
میان نفس کشیدن های مدامت ...
میان مرمرین بلور نگاهت ...
و رهایم کن در خویش ...
تا حضور مقدس آرامش ...
که تب کند وجودم ..
از تداوم لبخندت ..
بر سایه سار شکوفه زار دستانم ...
مرا آرام دوست بدار ...
از هرم گرم نفس هایت ...
تا نهایت عشق ۰۰۰۰
پارسا_آریان
گرچه میگفتند و میگفتم ...
شب بلند و زندگی ...
در واپسينِ عمر کوتاه است!
اما در ضميرِ من ...
يقين فرياد میزد.ِ.
همتی کُن در صبوری...
صبح در راه است...
صبح در راه است، باور داشتم اين را...
صبح بر اسب سپيدش تند میتازد...
وين شبِ شب، رنگ میبازد....
صبح میآيد و من..
در آينه موی سپيدم را...
شانه خواهم کرد..
قصه ی بيدادِ شب را ...
با سپيدِ صبحدم...
افسانه خواهم کرد...
نصرت_رحمانی
به چشم کسی جز خودم نیا!
این روزها...
هیچکس جز تو...
به چشمم نمیآید...
بگذار مردم نبودنت را...
از چشم من ببینند...
من چشم های تو را...
به چشم خودم دیدهام...
کامران_رسولزاده
كنارم نشسته اى ...
و من ...
به اقيانوسِ عجيبِ ...
حرف هايىفكر مى كنم...
كه به تو نگفته ام !
امّا هزاران ...
رودخانه ى رَمَنده ى مست...
پاسخ آن ها را ...
از دست هاى تو ...
به دست هاى من...
مى رسانند ...
شبنم_سميعيان
از همانشبها که برمیگردی...
و دوباره کلید را در قفل میچرخانی...
در یخچال را باز میکنی...
شکمش را میریزی بیرون...
و نور زرد...
تنهاییات را پهن میکند کف آشپزخانه.
روی سردی سرامیکها...
از همانشبها که مینشینی ...
و منتظر میمانی...
مرگ با قامت مردی درشتاندام...
از تراس بیاید توو...
و کار را یکسره کند...
از همانشبها...
که پایت میخورَد به زیرسیگاری...
و زندگیات برای لحظهای...
زیر کثافت گم میشود...
جواد_گنجعلی
حتی اگر هرگز....
بار دیگر تو را نبینم...
احتیاج دارم بدانم...
جایی...
در این شهر کثیف ترسناک...
در گوشه ای از این جهنم سیاه..
تو هستی ...
و مرا دوست داری...
ارنستو_ساباتو
دموکراسی؟
آری...
حتماً...
اما، با زنی دیوانه چون من چه میکنی...
که پیاپی...
به دیکتاتوریِ عشقِ تو...
رای میدهد؟!
غادةالسمان
ابدیت لحظه عشق
چه کسی باد را در بند کرده است؟
هیچکس!
پرنده اگر باشی ...
باز پایبند دانهای ...
یا فریفته ی دامی،...
کشته به تیر کمانداری ...
یا لقمه ای در دهان جگر خواری....
باد باش ...
و پرنده مباش!
پرنده باش ...
و آدمی مباش...
بهرام_بیضایی
جنگ همیشه جهانی نیست...
گاهی تن به تن است...
مثل من که شب را مسلح بودم...
وقتی تو روز را آوردى...
گاهى خانه به خانه است...
مثل من که ماندم...
مثل تو که رفتی...
و هنوز گریه می کردم که صدایم نکردی
منتظر بودم...
منتظر روزى تعطیل ...
که شایدخورشید گرم تر بشود...
تنهایی صداى بلندى ست ...
که زیر گوشم جا مانده...
گاهی فریب و گاهی آزار می دهد...
زندگی تعطیل نمی شود...
مثل درخت ها ...
كه جمعه ها هم میوه می دهند...
ابريشم_معينى