چگونه کوه بر تخت دراز می‌کشد..
چگونه کوه لباس می‌پوشد..
چه می‌شود که در گوشه‌ای می‌نشیند
و بعد سنگ به سنگ...
به انزوایش اضافه می‌کند...
بارها بر سنگ‌هایم دست کشیده‌ام...
بارها از صخره‌هایم سقوط کرده‌ام
بارها در غارهایم گم شده‌ام..
بارها زیر آفتاب نشسته‌ام.
و اسب‌هایی سفید را که بر دامنه‌ام آب می‌شوند
تا علف‌ها...
تا دشت ...
تا آن‌جا که معنی‌ام را از دست می‌دهم
دنبال کرده‌ام
تو اما از عمیق‌ترین دره‌هایم پایین رفتی
تو را دوست دارم...
و قلبم باتلاقی ‌ست...
که هر چه را دوست می‌دارد
غرق می‌کند...

 

گروس_عبدالملکیان