چيزهای زيادی در اين جهان هست كه بايد از لا‌به‌لای زندگی بيرون كشيد.
خروار خروار سلامتی،ثروت،انسانيت و عشق!
و عشق كه ميان سلول‌های يك تن پنهان مانده.
بايد بيرونش كشيد و آدميزاد را نجات داد.
حسی كه گاه در قالب يك فيلم يا يك شعر بلند و يا نگاهی اتفاقی در تو نفوذ می‌كند و حسرت را با نفسی بلند معنا می‌بخشی.
همان نگاهی كه در لحظه دكمه‌ی استاپ را می‌زند و تو را به ورای دنيای مادی می‌برد.
به آنجايی كه انتهايش را نمی‌دانی.
براي عشق انتهايی نيست.
تمنای دو روح است برای آميزش...
آهای آدمِ خوابيده در اندوه‌هايت!
آگاه باش كه بی‌عشقی پرسه در يك جزيره‌ی سرگردانی دائم است.
و تويی كه از درگير عاطفه شدن هراس داری،تویی كه از ترسِ پايان به آغاز تن نمی‌دهی
براستی با دلت در اين جزيره‌ی سرگردانی چه می‌كنی!
آگاه باش كه بخاطر ترس از بی‌سرانجام ماندن يك ارتباط،از تلفيق دو احساسِ شورآفرين گذشتن،عين ديوانگی‌ست.
يك ديوانگی مزمن در جزيره‌ی سرگردانی...

 

شیما_سبحانی