جایی برای رفتن، ندارم!
نشسته ام، روی قلبت!
دستم مگر...
به دکمه های پیراهنت، نمی رسد؟!
تو،
زیباترین بهانه ات، عشق بود ...
دلم را، باخته ام!
جمع و جورش کن!
تب این شعر،
مرا، به هذیان می کشاند!
از حوالی تنهایی، گذر نکن!
تا خیالت را، نوازش کنم
می تواند فاصله ی ما،
به اندازه ی
همان نیمکت انتهای کلاس باشد!
هزار باران اندوهم،
می تواند
به رویای پنجره ی بدون تو،
دست بکشد ...

 

عرفان_یزدانی