دلم را باخته ام
جایی برای رفتن، ندارم!
نشسته ام، روی قلبت!
دستم مگر...
به دکمه های پیراهنت، نمی رسد؟!
تو،
زیباترین بهانه ات، عشق بود ...
دلم را، باخته ام!
جمع و جورش کن!
تب این شعر،
مرا، به هذیان می کشاند!
از حوالی تنهایی، گذر نکن!
تا خیالت را، نوازش کنم
می تواند فاصله ی ما،
به اندازه ی
همان نیمکت انتهای کلاس باشد!
هزار باران اندوهم،
می تواند
به رویای پنجره ی بدون تو،
دست بکشد ...
عرفان_یزدانی
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 12:7 توسط ܔܜܔ💙 رهــــا 💙ܔܜܔ
|