دوستت دارم...
و نگرانم روزی بگذرد...
که تو تن زندگی ام را نلرزانی...
و در شعر من انقلابی بر پا نکنی...
و واژگانم را به آتش نکشی...
دوستت دارم..
و هراسانم دقایقی بگذرند...
که بر حریر دستانت دست نکشم...
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم...
و در مهتاب شناور نشوم..
سخن ات شعر است...
خاموشی ات شعر..
و عشقت آذرخشی میان رگ هایم...
چونان سرنوشت....

 

نزار_قبانی