"نِگراني" ندارد كه ...!
اين غروب ها تنها مي روم خيابان را
قدم مي زنم ، 
بعد شام مي خورم...!
به "وُيس" هاي 
قديميِ تو گوش مي دهم ...
چَشمت روشن سيگار مي كشم !
نگراني ندارد "عزيز"
مرد شده ام ...!
مرد...

 

ابولفضل_وکیلی