هَـــوایت

چمدانت را بستی...
 اما هَـــوایت را...
جمع نکرده ، رفتی !
هر طرف که می چرخم ...
سر از خاطرات تـــو در می آورم ؛
چه آسان...
به عنکبوت ها سپردی آشیانــه مان را...!
حالا هر بهار که تنهایی ام را می تکانم...
گرد و خاک تلخی به پا می کنند...
خاطـــره ها...
کاش با آمدنت...
برگِ لحظه های مُــرده را...
از کوچه ی ساعت ها ...
جــمع می کردی... 

 

مینا_آقازاده
 

كور شود چشمِ حسودان


مي گذارمَت روى چشمانم...
و اين شهر را با تو قدم مي زنم ...
مجبورشان مي كنم ...
تا براىِ دوست داشتنمان اسپند دود كنند!
كور شود چشمِ حسودان...
لال شود زبانِ بدخواهان...

 

علي_قاضي_نظام 

 

خیالی

پنج شنبه و یک نم نم باران خیالی
من باشم و آن دلبر زیبای شمالی

در حاشیه ی جنگل سرسبز گلستان
یک آتش و طعم خوش یک چای ذغالی

تصویر قشنگ نم باران روی آتش
یک منظره ی دیدنی و جالب و عالی

وقتی که هم آغوش شوند آتش و باران
بر داغ و کبودی بزند سرد و زلالی

لرزیدن دستش که به دستم گره خورده
یا لمس نگاهش که شود حال به حالی

من مست لبش باشم و او چای بریزد
قوری ست که هی پر شود و خالی خالی

من در پی ترفند که یک بوسه بگیرم
حتّی شده با حیله گری، آن سوی شالی

این قصّه که خواندید خیالات دلم بود
آن هم چه خیالی، خیالات محالی!!

از بس که قشنگ است بنا دارم از امروز
هر هفته خیالی کنم این حول و حوالی!!

 

روز تلف شده

لذت آنچه را که امروز داری...
با آرزوی آنچه نداری خراب نکن...
روزهایی که می روند
دیگر باز نمی گردند...

یک روز بدون خنده، یک روز تلف شده است...

 

ماندن

بهانه برای رفتن زیاد است !
این ماندن است...
که بهانه نمی خواهد ...
این ماندن است که دل می خواهد
شهامت می خواهد....
عشق می خواهد...

 

نیلوفر_لاری_پور

 

خودخواهی

من بلد نیستم عاشق کسی باشم ...
که اولویتش نیستم؛ ...
بلد نیستم چشم به گوشی بدوزم ....
و دلشوره بگیرم....
 اسمش را بگذارید خودخواهی...
 ولی من این خودخواهی را ...
به اداهای عاشقانه‌ای ...
که هیچ احساسی پشت سرش نیست...
 ترجیح می‌دهم! 
من برای خودم گل می خرم؛ 
چای دم می‌کنم؛
 میز شام می‌چینم؛
 اما منتظر کسی نمی‌مانم؛ 
نه این‌که خسته شده باشم 
اما وقتی دلم برای کسی تنگ شود 
که دلتنگی‌اش را باور نمی‌کنم؛ 
فکر می‌کنم که دارم به خودم خیانت می‌کنم.. 
تا خودت را دوست نداشته باشی؛
 کسی باور نمی‌کند که هستی 
و بودنت با نبودنت فرق می‌کند

 

نیلوفر_لاری_پور

 

باور نکن!

اگر نیستم...
مطمئن باش که هنوز بی قرارت نشده ام....
من اگر دلم برای تو تنگ شود،...
 می آیم و حتی برای ده دقیقه کنارت می نشینم
به انداره ی یک سلام کنارت مکث می کنم، ...
به قدر یک استکان چای وقتت را می گیرم ..
و مجبورت می کنم ....
تا تو هم دلت برایم تنگ شود! 
من اگر دلم برایت تنگ شود ...
به "قلب صورتی" و "میس یو" و "دل تنگتم رفیق" قناعت نمی کنم....
می آیم، خیره می شوم در چشم هایت ...
و آنقدر شیرین زبانی می کنم ...
تا بفهمی بودنم با نبودنم فرق دارد....
 بفهمی من با تصویرم در تانگو و اسکایپ، با جملات عاشقانه ام در وایبر و فیس بوک ...
و تلگرام و اینستاگرام.....
با ابراز عشق از راه دور تفاوت دارم....
اگر برایت نوشتم "دلم برایت تنگ شده" باور نکن! مثل من که هیچ وقت باور نکردم....

 

نیلوفر_لاری_پور 

 

مادرم ..

مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودى که بهار...
از همین پنجره مى آمد ...
و مهمان دل ما مى شد... 
با وجودى که همین پنجره بود...
که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را مى داد.
مادرم پنجره را دوست نداشت....
مادرم می ترسید...
که لحاف...
نیمه شب از روی...
خواهر کوچک من پس برود...
یا که وقتی باران می بارد...
گوشه ی قالی ما تر بشود...
هر زمستان سرما...
روی پیشانی مادر ...
خطی ازغم می کاشت و 
پنجره شیشه نداشت ...

 

نیلوفر_لاری_پور

 

کوکِ کوک

با سرانگشت  ...
همه ی نت های تنم را...
می نوازی ...
و من...
می رقصم و...
آواز می خوانم
به ردیف بوسه ها که می رسی...
روی ملودی عشق...
دلم کوک می شود...
کوکِ کوک...

 

سوسن_درفش

 

راند آخر...

مشت می‌زنی...
مشت می‌خوری...
مشت می‌زنی...
مشت می‌خوری...
خودت را گیر انداخته‌ای ...
گوشه ی رینگ...
و راند آخر...
هیچ‌وقت تمام نمی‌شود...
می‌خندی...
می‌خندی...
قلقلکت می‌دهد مرگ!
شبیه خارپشتی ...
که وارونه لای سنگ‌ها گیر کرده...
و روباه‌ها...
شکمش را لیس می‌زنند...

 

حامد_ابراهیم‌پور 

 

پرنده ام

من از شش جهت ...
خودم هستم  
اما ..
از سمتی كه صدايم می زنی پرنده ام...

 

حسن_آذری

 

یا تو...

بغل کن مرا...
چنان تنگ که ...
هیچکس نفهمد
زخم روی تن من بود....
یا تو...

 

حسن_آذری‌

 

اندوه

بارها دلم خواسته است...
بروم به قهوه خانه روستایی دور...
خیره شوم به جماعت
و ناگهان بپرسم از آنها
برادران
قبل از کشت تنباکو...
پیش از کشف توتون...
پدرانمان چه می کردند
با اندوه هایشان!

 

حسن_آذری

 

برای دیدن تو...

برای دیدن تو...
اگر رودخانه بودم، برمی‌‌گشتم...
اگر کوه بودم، می‌‌دویدم...
اگر باد بودم، می‌‌ایستادم...
اما انسانم
و بارها برای دیدنت...
برگشته، دویده، ایستاده‌ام

 

حسن_آذری 

 

وراثت


به جز زیبائی ات...
چیزهای زیادی هستند...
که باید انتقال بدهی...
وراثت را از لبخندت شروع کن...
از شکل لب‌هایت...
به وقت بستن زخمم...

 

حسن_آذری

 

محبوبی دارم...

از مادرم پرسیده بودم...
با گل هایی که خواهم چید...
چه کنم که هرگز خشک نشوند؟
گفته بود بکار...
در دامن محبوبت بکار...
از پدرم پرسیده بودم...
با زخم هایت چه کرده ای...
که ردی از آن‌ها نیست؟
گفته بود بسته ام...
با روسری محبوبم بسته ام...
به برادرم گفتم چه می‌کنی...
که هرگز کسی گریه ات را ندیده است...
گفت به هر چیزی که تو را می گریاند...
نگو اندوه...
نام کوچکش را پیدا کن ...
و با نام کوچک صدایش بزن...
حالا محبوبی دارم...
با دامن‌هایی گل‌دارُ...
روسری‌هایی خیس...
و تمام اندوه‌های جهان...
مرا به نام کوچک می شناسند...

 

حسن_آذری

 

با من نمان!


تو را به ترانه‌ها بخشیدم...
به صدای موسیقی...
به سکوت شکوفه‌ها...
که به میوه بدل می‌شوند...
و از دستم می‌چینند...
تو را به ترانه‌ها بخشیدم...
با من نمان!
عمر هیچ درختی ابدی نیست...
باید به جدایی از زندگی عادت کرد...

 

شمس_لنگرودی

 

جای من خالی است ....

جای من خالی است ....
جای من در عشق ...
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار ...
جای من در شوق تابستانی آن چشم...
جای من در طعم لبخندی ....
که از دریا سخن می گفت 
جای من در گرمی دستی ....
که با خورشید نسبت داشت 
جای من خالی است ....
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ...
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم ...

 

محمدرضا_عبدالملکیان

 

همان آغاز

جز این درخت...
چیزی نمی گویم ...
وجز این پرنده
چیزی نمی خواهم...
راحتم بگذارید.
بی کتاب و کلمه
به کوهستان برمی گردم
به همان آغاز
که فقط گندم بود و
آدم بود


محمدرضا_عبدالملکیان

 

دل روشنی دارم

دل روشنی دارم ای عشق! 
صدایم کن از هر کجا می‌توانی...
صدا کن مرا از صدف‌های سرشار باران..
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن...ِ
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو! 
بگو پشت پرواز مرغان عاشق ...
چه رازی‌ست؟ 
بگو با کدامین نفس... 
می‌توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق ...
می‌توان تا شقایق خطر کرد؟

 

محمدرضا_عبدالملکیان

 

آن شبِ قشنگ...

من دلم برای آن شبِ قشنگ...
من دلم برای جاده‌ای که عاشقانه بود...
آن سیاهی و سکوت
چشمک ستاره‌های دور...
من دلم برای او گرفته است...!

 

محمدرضا_عبدالملکیان

 

+دوسِت دارم...

_داره بارون میاد...
+میخوای برسونمت!؟
_ماشین داری؟
+نه
_چتر داری؟
+نه
_پس چی داری؟
+دوسِت دارم...

 

دیالوگ

 

اين هوا

اين هوا چتر نمي خواهد...
من را مي خواهد...
تو را مي خواهد...
خيابان وليعصر را مي خواهد
قهوه هاي تلخِ كافه نادري را مي خواهد
بوسه هاي هول هولكيِ پر از شرم را مي خواهد...

 

علي_قاضي_نظام

 

آگهی تجاری

کاش می شد  ....
یه آگهی تجاری هم بود این شکلی...
دل گرفته تان را ...
به بالاترین قیمت خریداریم.. 
شانه می دهیم ...
سر بگذارید ...
درد و دل کنید
و نترسید از بعد !
بعد از درد و دل هم ،
 نخود نخود هر که رود خانه ی خود... 
نه دلی جا می موند ...
و نه احساسی خَش می افتاد....

ناهید_سعادتیان

 

دوستت دارم

نمی دانم کدام بی مغز لاشعوری بود ...
که اولین بار گفت ...
اگر کسی را دوست دارید به او بگویید!
گفتن دوستت دارم ...
مثل کشیدن ضامن یک وینچستر مشکی ست ...
که زیر کت چرم پنهان شده است !
و بدتر از آن "شنیدن دوستت دارم" است ...
که مثل شلیک ...
با همان اسلحه ی شیک و گران قیمت است
و بدتر از این دو...
"گفتن منم دوستت دارم" است!
چون آن وقت است ...
که حضور یک جنازه در صحنه حتمی ست!
جنازه ای که نیش تا نیشش باز است به خنده...
ولی دلش ...
زیر مین بی اعتنایی های بعد از آن صحنه ی جرم دوست داشتن... 
هزار بار می میرد...
و کسی هم نمی فهمد که ن م ی ف ه م د!
به هم نگویید دوستت دارم...
نشنوید از هم دوستت دارم را...
و نگویید به هم منم دوستت دارم را .. ! 
بگذارید "دوستت دارم" ...
در همان عرش بماند ...
و لگد مال فرش نشود  !
یا حداقل وقتی بگویید ...
که دیگر درصد امید به زندگی خودتان به منفی صفر رسیده...
و مثل هدایت مرحوم، صادق اید با خود .. !

 

ناهید_سعادتیان

 

در من زنی ست

در من زنی ست خیاط ...
که دلتنگی را می دوزد...
 با بغض به اشک...
در من زنی ست بافنده...
که می بافد در خیال خویش...
امید را به آرزو...
در من زنی ست آشپز!
که حواسش هست ترخون غذا
چشمت را تر نکند ...
و دلت را خون!
و در من زنی ست عاشق...
که دوست داشتن را هجی می کند...
میان هر نفس...
اما...
تو هیچ یک از این زن ها را دوست نداشتی!

 

ناهید_سعادتیان

 

زنی شبیهِ من...

زنی‌ با موهای سیاه...
با بارانی سیاه...
با شال گردنی سیاه...
با کاغذی در مشت...
رویش نوشته...
" تو بهانه ی شعر‌های منی"
زنی‌ که دل به بارانی خیابان‌ها می دهد...
می رود...
می رود...
می رود...
و زیر لب می‌خواند...
دعا کن بر نگردم "
زنی شبیهِ من...

 

نیکی_فیروزکوهی

 

کنار تنهایی

کنار تنهایی زنی خوابیده است...
تمام دلتنگی اش را ..
پنهان کرده میان دو دست..
چشم به راه مردی ...
که رفت تا برای او ...
عطر خوشبوی وحشی ترین گل را بیاورد
و بر نگشت ...

سهیل_میرزایی

 

امروز

امروز ...
تو صبح من باش!
برای تمام خستگی هایم...
برای تمام این تاریکی ها ...
صبحی باش ...
که پایان می دهد ...
تمام شب های دلواپسی را!

 

محسن_دعاوی

جای خالی

همه مان...
جای خالی کسی را احساس می کنیم 
که فقط می دانیم باید باشد!
او را در خیالمان دیده ایم 
با او زندگی ها کرده ایم!
و آخرش هم ...
این جای خالی را تا همیشه حس میکنیم!
و هیچ کس هم نمیتواند بگوید
من جای خالی کسی را در زندگی ام 
هیچ وقت حس نکرده ام!
آدمیزاد همیشه یک چیز برای دلتنگی دارد!

 

محسن_دعاوی